آسمون ريسمون

 
صدای بچه ها
 

طبقه سوم ساختمان. پنجره نيمه باز.. صداهای پراکنده..

صدای بازی بچه ها از پارک آن طرف خيابان با کلی بوق و دود وارد اتاق می شود.

خورشيد ميرود.

کمتر اينقدر با دنيای خودم احساس بيگانگی کرده ام.

همان روزهای بچگی هم که دلم اينقدر نازک نشده بود غروب دلگير بود.

من مدتها بود فراموشش کرده بودم و حالا مانده ام چکارش کنم.

احساس می کنم بچه ها سر و صدای شادشان برای فرار از غم غروب است.

خدايا به من بگو با اين دل چه کنم..

بگو چه کنم..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳۸٥
comment نظرات ()
 
 
به خودم می گويم..
 

به جهنم که آفتاب اينهمه داغ است..

به زيبايي آن صدا که مي شناسي سوگند، اينها سپري مي شود.

تنها مدتی لحظه ها را در حال گذر تماشا کن. ميخکوبشان کن پيش از آنکه بگذرند. مثل هر روز آب رودخانه که مي گذرد و مي رود. جاده ها هم مي روند و هيچ کس نمي داند به کجا. و " تنها زمان می داند."

بيا ثانيه را به دو قسمت کن. هر چه را ماند باز قسمت کن و همينطور ادامه بده.. و آن باريکترين لحظه که از لاي انگشتانت فرار نکرد پيمانه تازه زمان خواهد بود.

لب تاقچه اي جايي بگذار که از يادت نرود. بنشين ساعتت را ازنو با اين پيمانه کوک کن.

از سرسام سالها نجات خواهي يافت.

به جهنم که آفتاب اينهمه داغ است. از آفتاب به تو نزديکتر!؟، از تو نزديکتر به آفتاب!؟

به آن قطره عرق توجه کن، که از ساق پايت آرام مي لغزد و هنوز ردش خشک نشده يک قطره ديگر از همان مسير. کلافه ات مي کند؟ نه؟ واقعا همين کلافه ات مي کند؟

دردهايت چندان عميق نيست. گرچه هنوز معلوم نيست زندگي ارزش زيستن دارد يا نه اما اين معلوم است که نمي داني زندگي چيست. پشتت خشک و خم شد بس که زندگي را سخت کرده اي.

گيلاسهاي سرخ درشت زيبا، در لحظه اي مي بيني که بايد خورده شوند و يا پلاسيده. زيبايي شايد، آنجاست که گيلاسها متولد ميشوند.

 

سی و يک خرداد هشتاد و پنج (برای ماهنی)


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳۸٥
comment نظرات ()