آسمون ريسمون

 
 
 

امروز روز ديگری است. کم کم عادت می کنم از بی اهميتهای زندگی دست بکشم.

تازه باغچه زيبای دانشکده را می بينم بعد سه سال. لحظه های بيکاری را همانجا می گذرانم. تاثيرش بد نيست.

بايد فکرهايم را بکنم. شايد ترم آخری رهايش کردم و رفتم سراغ گلفروشی...

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
comment نظرات ()