آسمون ريسمون

 
چهارشنبه سوری
 

خواستم از لابه لای یادداشتهای سرکار چیزی اینجا بیاورم، همان گریز کوتاه هرروزه را می گویم.. هرروز..هرروز..

هرروز.

وسط گیر و دار بمباران چهارشنبه سوری، یکی آن بالا به دیوار می کوبد. لابد تابلویی به مناسبت شب عید و رفت و آمد میهمانان، که یکنواختی خانه کمتر به چشم بیاید..

دلم کوه و تپه می خواهد، آنهم برای صبح عید.. گرچه اینطور، از سر کوچه آنطرفتر رفتن من حتی شدنی نیست. پای کوه، مثل پای قهوه کمیاب شده. من که تازه هوایی شده ام!

بگذریم. بگذریم!


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()
 
 
 
 

دوباره نوشتن. همیشه در لحظه ای که یک چیزی یک جای روان آدم ورم می کند. همین لحظه هاست که هیچ یادش نمی کنم.

خسته ام. با این که می دانم خیلی آسان است.

گاهی پر دلهره. با اینکه می دانستم همه چیز یک اشاره است. آهنگی که بد یا خوب٬ تمام میشود.

چرا امشب می نویسم؟ چون هوس کردم؟ یا چون نزدیک بود سر مرد جوان خانواده فریاد بکشم.. که کشیدم. یک و نیم جمله را.

داستان؟ کهنه شده! مرد جوان هنوز با همسرش match نشده. جوانند حالا. وقت بسیار است.

مرا بگو که نزدیک بود آبروی سالهای سالم را به پای جوانها بریزم!

.....

روز عجیبی است. سرد٬ پیاده روی طولانی٬ آفتاب؛ پنجشنبه ای بیش نبود.

با این آدم های «در حال خرید تا شب عید»...

چشم هایم خسته است. چرا امشب ..؟ نمیدانم..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()