آسمون ريسمون

 
پراکندگی های امروز
 

اینطور هوا آدم را تسکین میدهد. هوای بارانی با سرمای ملایم که یاد صبح های سرد بهار می اندازدت.

بارانی که می بارد.. نمی بارد.. کم و زیاد می شود..

از زیر پل پیاده آمدم تا هفت تیر. به حرفهای یک دوست فکر می کردم. در کل لذت می بردم. از هوا، از نگاهها، از رنگها.. یک جور لذت آرام و تسکین بخش. مثل آدمی که هیچ کشتی برای غرق شدن ندارد و خیالش راحت است!

از جلوی یساولی می خواستم رد شوم، اما نشد، مدتها بود آن تو نرفته بودم، وقتی می رفتم، رفتنم تنها محض نگاه بود. اینطور جاها آدم یاد خلسه های زندگی اش می افتد.. حسهای عمیقی برایم زنده می شود.

حالا که مینوسم داخل یک اتوبوس خیس و تقریبا خالی نشسته ام...

از آن فروشگاه که زدم بیرون هوس اشک ریختن دست داد. نه بخاطر اندوه، نمیدانم چرا.

امروز با تمام مسخرگی اش روز بدی نبود. (من پوستم خیلی کلفت شده.)

وقتی زنی نگاهم می کند، مثل کارمند همان دفتری که رفته بودم، به دو چیز فکر می کنم، یکی اینکه او به چه فکر می کند و دیگر به سبز یشمی!..

دیگر همه جا مردم خودشان را نقاشی میکنند. و بدترین چیز این است که دو زن که کنار هم نشسته اند رنگ ماتیکشان یک جور باشد، آنهم قرمز تند...

از بس که خواستند و خواستم زندگی ام را وقف یک چیز بکنم این بلاها سرم آمد. زندگی من باید ار حرکت های موازی هم تشکیل می شد و گرنه یک چیز تنها(اینکه بخواهی فقط به یک حرکت فکر کنی)، به ثمری که باید نمی رسد به این سادگی..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()