آسمون ريسمون

 
 
 

همیشه می شود نوشت اما همیشه نمی شود حرف زد. روی هر کاغذ میشود اما با هرکس نمی شود.

برای همین گاهی لا زم می شود پول بدهی به یک نفر تا مثلا یکساعت به حرفت گوش کند تازه با وقت قبلی.

گاهی که آدم برای پدر و مادر خودش هم بیگانه می شود. به هیچ کس نمی توانی حرف بزنی به شرطی که گوش کند، (به شرطی که یادش باشد تو یک آدم بیست و پنج ساله هستی و نه چیز دیگر.)

برای همین است که تو، حتی خود توگاهی یادت نمی ماند که خودت مهمتری یا باری که به هر حال در طول حیات خود خواهی کشید یا شک می کنی که بر اثر کهولت سن درک صحیحت را از دست داده باشی!

همین موقعهاست که حالم هیچ خوب نیست.

البته همین حال هم مطلق نیست، مگر نه اینکه همین موقعها یک تنهایی دردناک اما دلچسب با خود دارد؟

ولی به هرحال خودم هم نمی دانم از کجا کار اینطور سخت شد!

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳۸٥
comment نظرات ()
 
 
گل
 

نگاه صبح، لبخند زيبای دختری است که هيچ شبيه واقعيت نيست.

طرحی از روياست که چيزی بيش از آرزو می طلبد، گرچه به گمانم آرزو هم خود روياست..

چيزی نمانده، همين روزها خواهم دانست. اما نه بعد همه آنکه نادانی ام شادی ها را قتل عام کند.

ولی به هر حال می دانم که روزی دست خواهم کشيد، هر روز گل خواهم کاشت و هر روز گل خواهم چيد، گل خواهم داشت، و به همين سادگی از تو بی نياز خواهم شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢ فروردین ۱۳۸٥
comment نظرات ()