آسمون ريسمون

 
کسی نمی داند
 

زير آفتاب همينطور می روی تا سر چهارراه، می رسی به پله های خاکستری مترو و پايين می روی. شبيه آب شده ای، و درست همانطور روی پله ها می روی.

پله های خاکستری با خاک هزاران کفش. و آفتاب زنده و داغ که حالا دارد با نور مهتابی ها عوض می شود. لامپهای کم مصرف.

و آرام آرام ديگر خبری نمی ماند ازصداهای موذی تکه آهنهای متحرک و بوقهايشان.

لحظه ای بی همهمه. قبری بزرگ، از آهن و بتن و سنگ...

به سلامتی سبزی که می جوشيد و زردی که می تابيد. به سلامتی نگاه تازه ای که زندگی می اندازد به تو. به سلامتی حادثه خوش کوچک و فرجام نامعلوم..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٤
comment نظرات ()
 
 
زنجيره حوادث
 

هيچ معلوم نيست چه می شود يا از کجا شروع می شود که اتفاقی برای آدم می افتد.

هر اتفاق که برای تو می افتد محصول اتفاقات ديگری است که مانند مهره های دومينو علت و معلول هم بوده اند تا نوبت به تو رسيده است و حالا باز معلوم نيست تو پايان اين زنجيره ای، تو شروعی يا تنها مهره ای ميانی هستی.

فقط معلوم است که حتی يک نگاه می تواند شروع چنين زنجيره ای باشد. يا حتی خريدن يک خودکار جديد... گاهی يک تغيير کوچک و موقتی در يک گوشه زندگی اتفاقات جديدی را متوجه آدم می کند. انگار بعضی اتفاقات برای اينکه بيفتند دنبال بهانه می گردند.

 

اينها همه داستان بلندی است که آدمی مثل من راوی خوبی برايش نيست.

هيچ اتفاق بدی نيفتاده، همه چيز با من خوب و مهربان است.

چيزی که بايد می گفتم اين بود که من از چيزی نا اميد نيستم اما حس می کنم خيلی خسته ام. و همه اينها هيچ مهم نيست..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٤
comment نظرات ()
 
 
واژه ها
 

نوشتن چيز غريبی است، حتی اگر سالی يکبار باشد. و خصوصا اگر خودت باشی، عين واژه های خودت را بنويسی و عين طرز فکرت را نشان دهی..

يک چيزی اين ميان هست که آدم را به روزهای کودکی اش وصل می کند و شايد به چشم هم نمی آيد. روزهای کودکی... (که انگار هر چه دارم و ندارم از آن روزهاست).

وقتی آدم حرف زدن ياد می گيرد.. کلماتی هست که مال قديمی ترين روزهای زندگی آدم است. مال همان روزهاست که نگاهت مدام به دهان مادر بود و چه روزهای سختی هم بود..

آرام آرام، حالا که می نشينی به نوشتن چيزی، حتما با ديدن خطهای کاغذ به ياد اولين روزهای مدرسه نمی افتی که حروف و لغاتت به سختی و بالاجبار روی خط بند می شد، به ياد چوب صدای نازک و تيز خانم معلم هم نمی افتی که گوش را می بريد و می گذشت. اما حتما واژه هايی می يابی که مثل اعضای بدنت واضح و قابل لمسند، و مفهومشان بديهی ترين چيزی است که می شود يافت، چيزی شبيه محبت مادرانه.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸٤
comment نظرات ()