آسمون ريسمون

 
 
 

سبز روشن برگهای جوان، کنار قهوهای تيره تنه درختها، در زير آفتاب ملايمی که از پشت ضخامت ابرها می تابد.

اين بهترين تصوير امروز است. تصويری از کوچه های دربند. گرچه زود گذر است و حتی کمتر از يک فصل دوام خواهد آورد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳۸٤
comment نظرات ()
 
 
آهن
 

و هيچ چيز جذاب تر از جوش دادنشان به هم نيست.. تکه های آرام و تيز و خنک آهن! 

با نوری که چشم را می زند، و در ميان دودی سفيد که از صاعقه ای کوچک بين دو آهن بر ميخيزد.

نوک انگشتانت داغ می شود تا اينکه صاعقه قطع می شود ولی آهن هنوز در خود می سوزد، سرخ و زرد، گدازه های درخشان در هوا پراکنده می شود..

آهن، گداخته وسرخ است. حالا در آب می رود، و بخار و صدايی که تماس آهن و آب بر ميخيزد، مانند فرو مردن خشمی سرکش است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳۸٤
comment نظرات ()
 
 
هوای ابری روز چهاردهم
 

درخشش آفتاب از پشت ابر، زيباست.

هوای ابری يعنی سقف کوتاه آسمان. يعنی آرامش. نويد باران.

باران اشک آسمان است (و شايد اشک خداوند).

اشک است كه می شويد و تسلی می دهد.

***

ارتعاش سايه و آفتاب، چشمها بيدار می کند.

بهار مثل صبح زود است، پس از شامگاهی سرد. تپشی است که آغاز شده است و نسيمی است که از برگهای نورس درختان می وزد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳۸٤
comment نظرات ()
 
 
سلام
 

جمعه نزديک غروب است که بغضی می شکند و بغضی می ماند تا تنهايی. و لکه خونی که بر جای می ماند را هيچ کس نخواهد ديد، ولی می ماند در گوشه ای از اين خيابان.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳۸٤
comment نظرات ()
 
 
موزه خلوت
 

ديشب چيزهايی به ذهنم آمد و نوشتم ولی امروز که نگاه می کنم می بينم بايد همانجا روی کاغذ بماند.

ياد آن روز به خير (اواخر اسفند) که موزه استاد صنعتی رفته بودم و روبروی مجسمه نادرشاه، خشکم زده بود. با آن اندازه عجيب و غريب و آن زاويه گردن و آن ابروها. چشمهايی که هر لحظه انتظار گردش آن در حدقه می رفت... مثل يک کودک برای چند لحظه مرعوب شده بودم. نه اينکه آدم يک ترس بيخودی داشته باشد، اصلا هيبتش طوری بود که برای ترسيدن وسوسه ات می کرد.

بين مجسمه ها کمتر احساس می کردم با موجودات کاملا بيجان مواجهم. خصوصا آنها که جمعی بودند (يک گروه آدم، مثلا گروه بزرگ زندانيها يا دسته ای از فقرای جنگ دوم جهانی) و حالت ژست گرفته مجسمه های تک را نداشتند. بين مجسمه های تک هم به جز نادرشاه از کمال الملک که کنار ونوس (انهم با لباس کامل!) نشسته بود خوشم آمد. البته من از پيرمردهای شق و رق خوشم می آيد و اين آدم گويی گل سرسبد آنهاست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ٩ فروردین ۱۳۸٤
comment نظرات ()
 
 
زندگي
 

زندگی برای من، پر است از آنچه بايد انجام می دادم و ندادم. و آنچه انجام دادم اما خوب بود طور ديگری انجام می دادم. و حتی آنچه نبايد انجام می دادم و دادم!

ديگر فرقی نمی کند. من مثل حلزونم و ردی از من بجا می ماند که می ماند. بی آنکه بشود برگردم و پاکش کنم.

روح من هيچ چيز جز آرامش نمی خواهد.

چيزی گم کرده ام. اما می دانم هر روز به آن نزديکتر می شوم. و در اين نزديک شدن ـ مثل آبی که به سمت گودال می رود ـ می دانم در قاعده ها و فرمولهای خاص آفرينش محاطم. بی آنکه بدانم.

من پاره ای از طبيعتم. ولی معلوم نيست که اين اتصال چگونه است. اتصالی که هست ولی روشن و واضح نيست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢ فروردین ۱۳۸٤
comment نظرات ()