آسمون ريسمون

 
لکه خون
 

کتاب گشوده بود. حروف چاپی قابل خواندن. حتی با وجود نور شمع، با کمی دقت می شد صفحه زيرين را هم خواند. بستم و گذاشتم جلوی رويش. کمی خم شد به جلو، خيره به جلد سياه کتاب، شروع کرد به خواندن و چه بلند. جايی حوالی صفحه ۲۴ را، پايين صفحه. صدايی می آمد. از لابلای ديوارها انگار؛ با او همنوا شده بود.

بلند شدم که يک ليوان چای بريزم. او می خواند. پوزخندی می آمد که فرو خوردم. سردرد عجيبی داشتم که هی می آمد و می رفت و کاری به هيچ چيز نداشت. خونسرد بود و در کارش استاد.

مشکل از آن دو لکه بود..

يادم آمد بايد اسامی ميهمانان را برای روزی ليست می کردم که هيچ نمی دانستم کی خواهد رسيد. شب بود و مه خيابانها را فتح می کرد. موج بخار را، نور تک چراغ خيابان که روبروی پنجره بود، واضحتر می کرد. آن صدا هنوز می آمد. ميهمانان را با نقشی از آنها بر روی کاغذ، ليست می کردم. با همان دندانها، با همان شاخکها، با همان منقارها...

صدايی هنوز می آمد. کتاب هنوز مانده بود. مشکل از دو لکه خون بود که می ديدم، به هرجا که نگاه می کردم. صحنه ها، آشنا بود، اين دو لکه را شايد قبلا در خواب ديده بودم. در آن خواب لکه خون نقطه پايانی بود. و حالا همه جا با من بود، حتی روی اين کاغذ. و می دانستم اين لکه ها نشانه سرانجامی برای من و اوست.

صدايش بلندتر شده بود. صدای ديوارها نيز. با آن نغمه ناهنجار انگار به او پاسخ می دادند.  شب خودش را امتداد می داد تا جايی که از ديده پنهان بود. نور تک چراغ خيابان، کورسويی می شد. مه غليظ تر ميشد.

دلم می خواست از آن چه هست، تنها و تنها دو لکه خون باقی بماند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
تولد پاييز
 

امسال از تولد خبری نيست. پارسال هم که بود، با آن همه شرح و توضيح و سپاس و امتنان، بخاطر اين بود که سال اول بود. ولی گاه لرزه به اندام آدم می افتد وقتی می بيند عمر اينقدر سريع می گذرد. با اين احساس که اين يک سال که گذشته را من نگذرانده ام، خودش بوده که گذشته با سرعتی که خودش می خواسته..

کی فکر می کردم که زود به سال بعد برسم و پاييز را هم با حسی جديد ببينم؟ البته من حتی کمی متحول شده ام. اما هنوز همانم که: تا بخواهد حرفی بزند جان آدم را به لب می آورد!

و همه چيز انگار يک ريشه در پاييز دارد. مثلا پاييزی که من تازه دانشگاه (به اصطلاح) می رفتم. اينکه چه لر(های) دوغ نديده ای بود(ی)م، بماند! اما هر خاطره ای در ذهنم از آن وقت، يک رگه از سرخی پاييز دارد. آخر آنجا که من می رفتم جايی بود که می شد دکلهای بزرگ فشار قوی را ديد. و سلطه سرخی غروب را در افق. تا حدی آدم را ديوانه ميکند. رنگ پاييز. مادر بزرگم می گويد پاييز فصل خشنی است، چه سرمايش و چه رنگش، بر عکس رنگ و سرمای بهار. شايد راست می گويد. اما به من خوب ساخته. اقلا امسال که اينطور است.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
دو راه
 

چيزی مرا تا مرز بدرقه کرد. چند شب پيش. تازه خوابم برده بود. جايی بودم مثل لبه يک ديوار بلند. بدون احساس وزن. حس می کردم که بين دو مسير قرار گرفته ام. يک جايیانگار بين دو وسوسه. ميدانستم که انتخاب با من است. حسی داشتم مثل بچه ای که از چشم مادر دور می شود به دنبال کشف های تازه و به جايی می رسد که نه از نگاه مادر خبری می ماند و نه از آن حس امنيت که زاده از کنجکاوی زياد بود...

از يک سو نسيمی می آمد که آرام بود و مانوس. مثل گرمای آغوش مادر و از سمت ديگر هيچ نمی آمد سکوت بود و جاذبه ای داشت.. جاذبه که نه، مثل سرگيجه ای بود که لب دره ای عميق، آدم را به سقوط فرا می خواند.

دريغ از سعی کوچکی حتی برای آزمون سختی اين بند نازک که آدم را مدام به دنيای زندگان متصل نگاه داشته است.  در همان حال بود که تازه می فهميدم بيدار نيستم. زجر آور بود و کاری هم از دستم بر نمی آمد. ماهيچه هايم سخت بود و خارج از اختيار و نمی دانم چقدر طول کشيد تا بيدار شدم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
پاييز
 

روزی از فروردين امسال که داشتم فصل ۷ کتاب شبهای تهران (غزاله عليزاده) را می خواندم. احساس می کردم من هم مثل بهزاد، هيچم. هدر شده ام. در سن ۲۳. چقدر اين کتاب اثر گذار بود. حين خواندن بخش ۸ فکر می کردم غيبت طولانی، چقدر احساس آدمها را نسبت به هم رقيق می کند و در همان حال به طرز غريبی ميخواستم با تمام وجود گريه کنم... آن کتاب شايد کتاب پاييز بود..

گاهی شعر برای من شبيه خاطره است و جزء معدود خاطراتی که نشخوارش (=به ياد آوردنش!) لذت بخش است. راستی مدتها است چيزی حفظ نکرده ام و هنوز با همان توبره کوچک قديمی سر می کنم!

هنوز يکی از لذتهای زندگی برای من پياده رفتن در خيابانها و کوچه های خاصی است که دوست دارم. خصوصا در اين فصل. پاييز نارنجی زيبا! با سرمايی که مدام سرک می کشد و مردد است.

پاييز

روزها هنوز سريعتر از آن که به نظر بيايد می روند. زمان تنها برای کودکان معنا دارد. تنها برای آنان خم می شود تا بتوانند روی شانه هايش سوار شوند. تا وقتی کودکند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

اين لينک جالبيه: http://legofish.com/arabian_gulf.htm

اين هم توضيحاتش: http://legofish.com/persiblog/archives/000778.html

ضمنا عکس ديروز هم که ديده نميشد، حالا ديگه دوبل ديده می شه!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳۸۳
comment نظرات ()