آسمون ريسمون

 
 
 

اين عکس رو امروز صبح گرفتم.

 

خرمالو


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

بوی تراشه های مداد عاشقم می کند...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
روز اول
 

دغدغه ای ندارم. جز آدمهای تازه ای که تا اطلاع ثانوی جز صورتکی برايم نيستند و لازم نيست بيش از اين انرژی صرفشان کنم. خوب است که سرپناهی هست که آدم به آن پناه ببرد و گرنه زندگی حسابی دلت را ميزد. (يا شايد حالت را اساسی به هم ميزد!)

و اين چکيده و حاصلی است از امروز. مثل هميشه محيط جديد انرژی زيادی از من می گيرد، و وقتی بالاخره به خانه برمی گردم باز هنوز در گير آنم. پس سعی می کنم ديگر به آن فکر نکنم تا زمان ديگری که به آنجا بروم. اين تنها راه است. و نوشتن اين يادداشت هم بيشتر به خاطر همين بود. (و مدتی بود که اينقدر لذت بخش نبود!)

گرچه اينها همان چيزهايی است که می دانم تنها زمان از پسشان بر می آيد، اما واضح است که خودم باعث می شوم که چيزهای اضافه ای بر من آوار شود...

ای بابا زندگی آدم مگر چقدر می ارزد که ..؟


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

تمام پاسخها را در اعماق ذهن خود نگه داشته ای.

آگاهانه فراموششان کرده ای. اين شيوه ای است که مغز انسان کار می کند.

هرگاه پذيرش چيزی برای ما به سختی ناخوشايند يا شرم آور باشد آنرا رد می کنيم.

آنرا از حافظه پاک می کنيم اما اثر آن همچنان بر جای می ماند.  ...

"You hold the answers deep within your own mind.
Consciously, you've forgotten it.
That's the way the human mind works.
Whenever something is too unpleasant, to shameful for us
to entertain, we reject it.
We erase it from our memories.
But the imprint is always there."    ...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
سنگی و گوری
 

اين قطعه ای از متن داستان «سنگی بر گوري» جلال آل احمد است و آمدنش در اينجا بی دليل است. اين از آن قطعه:

...و واقعيت اين است که هيچکس پس از من نيست. جاده ای تا لب پرتگاهی و بعد بريده. ابتر بتمام معنی. آخر هيچ می شد فکرش را کرد که صفی از اعماق بدويت تا جنگل تنک تمدن  ته کوچه فردوسی ـ تجريش  اين امانت را دست به دست ـ يعنی نسل به نسل ـ به تو برساند و تو کسی را در عقب نداشته باشی که بار را تحويل بدهی؟ توجيه علمی و تسليم و واقعيت همه به جای خود. ولی اين بار را چه بايد کرد؟ و اين راه بريده را؟  و مگر من نقطه ختام خلقتم؟ يا آخر جاده ام؟...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
Lowman's Lyric
 

در گوشه ای از اين کوچه تاريک و خيس از باران ايستاده ام. رو به رويم آتش از توده ای زباله زبانه می کشد، گرمم می کند.

چشمانم در جستجوی حقيقت اند و انگشتانم در جستجوی رگهايم...

از آتش زباله گرم می شوم و هيچ پناهی از طوفان ندارم.. شهامت پذيرفتن اين حقيقت در من نيست که چطور وانهادم تا چنين پست و پليد شوم...

در زير اين باران در کنار اين آتش اکنون برای تو می نويسم از آنچه کرده ام و خواهم کرد. به اميد آنکه بفهمی و برای اين مرد اشک نريزی چرا که مرد پست سزاوار چنين سرنوشتی است. مرا ببخش!

چشمانم در جستجوی حقيقت اند و انگشتانم در جستجوی حسی از ايمان ـ همچون پاک کردن چيزی با دستان کثيف!

آسمان پيش چشمانم پايين تر از آن است که هست. رو به اين کوچه سرد و تاريک می گريم و همه چيز را به نزد باران اعتراف می کنم، اما افسوس که دروغ می گويم... آری رو به روی آينه دروغ می گويم. همان آينه که شکسته ام تا به چهره ام بخواند.


با استفاده از متن آهنگ Lowman's Lyric


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ٩ آبان ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
فوتبال و خيابان
 

از تلويزيون وقتی فوتبال پخش می شود، خصوصا اگر مسابقه مهمی باشد، وقت خيلی خوبی است برای لذت بردن از خيابانهايی که موقتا خلوت شده و هنوز خيس باران بعدازظهر است. فروشگاهها اغلب بسته اند ـ جمعه شب است ـ و تاريک. آنها هم که روشنند، لابد تلويزيون دارند.

در فرعی ها زباله جمع کن ها چرخهای دستی قراضه را اين طرف و آن طرف می کشند. رفتگرها زنگ خانه ها را می زنندتا زباله را با ماهيانه يکجا تحويل بگيرند و چه خوب که کيسه زباله ات پر نشده باشد...!

پياده روی خيابان اصلی خلوت است و تک و توکی بی عجله در رفت و آمد. سر بلوار يک پليس روی لبه جدول قدم ميزند، وگمانم همان است که سالها پيش يکبار مادرم را جريمه کرد...

يک تاکسی روشن و تنها يکی با راننده که منتظر ايستاده و سيگار می کشد. دود سفيد و ساکنی اطاف صورتش مانده.

آسمان ابری است اما ماه پيداست با هاله ای بزرگ و روشن. اما با وجود چراغهای پرنور باز هم اين شهر انگار تاريک است..

شهر کرخ شده و اين هفته هم نفسهای آخر را می کشد. اين اولين باران پاييزی بود با سرمايی لطيف. تنها مسبب شادی بی دليلی که در من هلول کرده است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢ آبان ۱۳۸۳
comment نظرات ()