آسمون ريسمون

 
 
 

باز يادداشتی از وبلاگ ماهنی


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
سيگار
 

وسط ايستگاه کنار ميدان فقط مردی لاغر به انتظار ايستاده. ته ريش و پيراهنی گشاد. با سيگار روشنی در دست.

اتوبوس نزديک می شود، مرد چشمش به سيگار است، تا اينکه می ايستد و نگاه تمام می شود و با حسرت چند پک محکم می زند. درب اتوبوس باز شده. نيمی از سيگار باقی مانده. دست پايين می آيد که سيگار روشن را روی آسفالت سرد و مرطوب صبح رها کند. در همان لحظه تصميم می گيرد فقط آنرا خاموش کند. انگشتان استخوانی اش را دور آن مشت می کند. احساس سوزشی در کف دست، و در آخرين لحظه سوار می شود..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
چه کسی باور کرد
 

آدم حرف دلش را نمی تواند بگويد. روزها می گذرد و تا بجنبی اين سه ماه گذشته...

همه چيز به سرعت می گذرد. هوا سرد تر می شود. اوضاع وانمود می کند که می خواهد بهتر شود. اما حقيقت، بعد معلوم می شود.

ديروز روی صندلی اتوبوس، از دانشگاه که می آمدم و هوا تاريک شده بود، برای اينکه چشمم به يک آدم خاص که ميدان ديد مرا هم اشغال کرده بود نيفتد، آنرا بستم! مدتها بود جز برای خواب چشمها را نبسته بودم. وديدم که با چشم بسته فکرها جور ديگری می آيند و می روند...

همه اينها به کنار، تازگی کشف کرده ام چه ساده می شود کمی خوشحالتر از هميشه بود...

راستی هيچکس نمی داند در زندگی ديگری چه می گذرد. آدم بعضی مواقع ناچار به پنهان کردن خيلی چيزهاست و وقتی با ديگران هم صحبت می شود همه چيز شادی و خنده است و اين يک عادت می شود. برای همين است که وقتی برای يک دوست شرح می دهی که به دردسرهای جديدی دچار شدی و زندگی ات دارد چه تغييراتی ميکند، آنقدر خونسرد و عادی هستی که هيچ اثری روی او نمی گذاری و بعد فکر می کنی اصلا برای چه حرف زدی!

خيلی دوست دارم آن شعر "چه کسی باور کرد.." حميد مصدق يادم بيايد...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

يادداشتی از وبلاگ ماهنی


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
رنگ برگ
 

ديروز برگ درختان چنار خيلی چشمم را می گرفت. هنوز سبز اما با لکه های زرد و قهوه ای؛ مثل برگهای نيم سوخته. هوا هنوز خنکی صبحگاهی اش را حفظ کرده بود و آفتاب کم رمق بود. همين که با دوستم دربند را پايين می آمديم که به سمت خانه برويم، دلم می خواست مدتی روی جدول کنار خيابان بنشينم و همينطور زل بزنم به درختها با آن رنگهای تازه روی پس زمينه آبی روشن آسمان.

انگار درخت وقتی برای خواب آماده می شود اطوار غريبی دارد. چيزی که نمی شود چشم از آن گرفت...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
مهر
 

مهر که می شود، ديگر بوی سرما را خوب می شود حس کرد.

صبح که از خانه خارج می شوی زير نگاه کنجکاو زن همسايه که با شنيدن صدای در به آستانه پنجره می آيد، روی برگهای خشک چنار راه می افتی و آرامش و تازگی خاصی  در هوای اطرافت حس می کنی که می دانی تنها تا سر کوچه دوام خواهد داشت. وسوسه می شوی کمی به عقب برگردی که بيشتر روی برگها راه بروی اما ميدانی که رفتگر محل، پيزی فراخ است و برگهای خشک، فردا بيشتر خواهد بود.

رو به ظهر، با دو قطره درشت عرق که سطح گردنت را طی می گنند داخل اتوبوس نشسته ای و دلت حسابی برای کنج خودت تنگ است، اما تا غروب هنوز خيلی مانده...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ٦ مهر ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
نه برای خواندن شما
 

تکه ای از حرفهای دوشنبه تو و او در يک گوشه روشن کافی شاپ روباز که دری کوچک داشت و در واقع يک حياط خلوت نيمه تاريک بود و تو تغييرات تازه ات را با او در ميان می گذاشتی و از هر دری سخن می گفتی. اين برای آن است که خوب يادت بماند.

حرف از يک فيلم شروع شد.

- بعضی ها شان با وجود خانواده تنها زندگی می کنند.

مثل همان که بعد از ضربات شلاق تر روی ميز خون آلود، هر ماه برای ايدز آزمايش می دهد...

حالا به اين فکر می افتادی مثل هميشه که هرگز شباهت زيادی با هم سن و سالهای خودت حس نکردی. و اينکه هميشه حس می کردی بخشی از اين نسل مثل مجموعه ای از گياهان خودرو است.

- چه نسل عجيبی!

- اما با همه اين عجايب گمان نکنم آن راه را تکرار کند.

- چرا تکرار کند؟ اشتباه گذشته را ديگر تکرار نمی کند، چون همه چيز را ديده. يا می سازد، يا زير آبی می رود يا رضايت می دهد و شايد دندان گرگ هم پيدا کند ... مگر باز همت کند و راه تازه ای بياموزد...

- ...

چیپس و سون آپ تمام شد، و نفهميدی آخر،‌ چه کسی بود صدا زد: نيما ؟!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

"

سلام!

حال همه ما خوب است، اما ... 

 "


لينک يکی از يادداشتهای جالب يک بلاگر غمگين.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢ مهر ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

درباره تغيير نام وبلاگها به ’امروز‘ در روز دوشنبه:

فارسی:

http://www.bbc.co.uk/persian/interactivity/debate/story/2004/09/040920_h_emrooz.shtml

http://www.webnevesht.com/weblog/?id=-430389813

انگليسی:

http://ojr.org/ojr/glaser/1095807595.php


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱ مهر ۱۳۸۳
comment نظرات ()