آسمون ريسمون

 
دوشنبه امروز می شويم
 

پيشنهاد آقای حسين درخشان برای اعتراض به سانسور بی قائده اينترنت در ايران:

http://editormyself.com/archives/2004/09/040916_012138.shtml

مطلب آقای مسعود بهنود در اين مورد:

http://behnoudonline.com/2004/09/040917_003170.shtml

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

زندگی شايد مثل ميل ديدن يک فيلم سينمايی است و کنجکاوی برای دانستن اينکه آخرش چه می شود. (اگر هم کنجکاو نباشی، مسلما رهايش می کنی می روی سر درس و مشقهايت!)


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢٥ شهریور ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

به دلايلی که به هر حال تقصير خودم بود تحت فشار روحی زيادی قرار گرفتم. در شرايطی که کم شدن اين فشار فقط وابسته به زمان بود، يعنی بايد زمان مشخصی می گذشت تا همه چيز آرام شود، برای اولين بار سعی کردم چيزی که در آن لحظه در ذهنم می گذشت و خصوصا چيزهايی را که آرزو می کردم پيش بيايد روی کاغذ بنويسم.

حالا که به آن نگاه می کنم می بينم يک مشت چيز وحشتناک اما منطقی است و از آشفتگی تمام در اوايل مطلب شروع می شود و به تعادل اندکی ختم می شود.

تعادل آخر نوشته به خاطر فراغتی است که کم کم از نوشتن عايد شده و منطقی بودن به خاطر اينکه انگار آدم موقع نوشتن بيشتر از موقع حرف زدن مغزش را به کار می گيرد...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
تيتر کوچک روزنامه
 

هميشه دقيقه های انتظار در ايستگاههای شلوغ مترو بهترين زمان برای ديدن آدمهای مختلف است. که اجبارا برای دقايقی در يک محل جمع می شوند. اين تنوع با گذر از ايستگاهی به ايستگاه ديگر شکل متفاوتی می گيرد.

به هر طرف که نگاه کنی سوژه ای هست...

مثل آن مرد چاق و مسنی که با ته ريش و عينکی بزرگ روی آن نيمکت کنار زوجی جوان و آراسته، لم داده و با پاهای گشوده ودهانی باز مشغول خرناسه کشيدن است .. يا آن زن و مرد ميانسال که در انتظارند و زن هر بار که به مرد نگاه می کند چشمانش مثل چشمان دختری جوان می درخشد ... و يا حتی پسر جوانی که نشسته و به ريلها خيره شده است...

آن مرد چاق را ببين در روزگاری که چهره و اندامش هيچ شبيه امروز نيست نشسته کنار زن جوانی روی نيمکتی، با چشمانی براق و صورتی پاک تراش...

برای زن و مرد ميانسال خودت داستان بساز،  اما

پسر جوان را ببين که شايد تا ساعتی ديگر ناچارا تيتر کوچکی از روزنامه ها را به خود اختصاص دهد...

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱٠ شهریور ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
گلودرد
 

در زدم و وارد شدم. مرد درشت اندامی که کارگر به نظر می آمد، همراه من وارد شد که سوالی از دکتر بپرسد.

سبابه اش با باند، به سستی پيچيده شده بود، طوريکه در حال باز شدن و افتادن بود. گلويم درد ميکرد. و اميدوار بودم «چرک» در کار نباشد. دکتر اول مرا از اين موضوع نا اميد کرد و بعد بلند شد که نگاهی به دست مرد بکند. باند خيس را آرام شروع کرد به باز کردن. به رويش نياورد اما او هم با ديدن زخم، حسی مشابه من پيدا کرده بود. هيچ کدام انتظار ديدن يک زخم ريش ريش سفيد شده از رطوبت را نداشتيم. به او گفت زخمش «چرک» کرده و به خاطر اين کلمه من ياد گلوی خودم افتادم! و فکر چندش آور اينکه داخل حنجره من شبيه زخم دست او شده باشد تا چند ساعت دست از سرم بر نداشت...!


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸۳
comment نظرات ()