آسمون ريسمون

 
بخش ششم (آخر): دوباره روی آسفالت
 

اين يادداشت بخش آخر ماجرای روز سيزده ارديبهشت است که در يادداشت ۲۲ ارديبهشت شرح دادم. پيشنهاد می کنم اگر خواستيد اين يادداشت را بخوانيد پيش از آن، يادداشتهای  ۲۲ و ۳۰ ارديبهشت، ۴ و ۲۵ خرداد و ۱۸ تير را بخوانيد.

 ***

 تنها من و آرمين مانده بوديم. بازداشتی های قبلی که به دلايل مختلف از روزها پيش آنجا بودند. کم کم به لاک خودشان فرو می رفتند، چرا که کم کم فيلم تمام می شد!

هنوز اين پسر، خونسردتر از انتظارم بود، اما هيجانات تازه ای مرا فرا می گرفت. می دانستم مدتی بعد، طبقه بالا خواهم بود. هم نسرين را دوباره می ديدم، هم چشم در چشم پدر...

بخاطر اين چند ساعت کمی خودمانی شده بوديم و او حالا از زندگی خودش می گفت. از خواستن آن دختر می گفت، آنطور که بعد از چند جمله احساس کردم با يک عاشق واقعی حرف می زنم. و تازه می فهميدم چرا عکس همه ما، توانسته بود با آن شهامت بگويد از اينکه عقدشان کنند استقبال می کند!

از عشق اول برايش، قلبی مريض مانده بود، سيگار مانده بود و روزی يک برگ قرص اعصاب. می گفت اين عشق دوم زندگی اش بود و البته انتخاب نهايی اش. 

< نمی دانم، چون خودش نگفت اما بقيه گفته بودند او را بوسيده بود! ( آنهم داخل پارک ساعی، يعنی جايی زير پرچم [...] ! ) و البته زير دوربين فيلم برداری ماموران! >

صدای بلند نگهبان را شنيدم. اسم مرا خواند. باور نمی کردم اما حالا ديگر کندن از اينجا برايم سخت شده بود. با تمام نفرتی که از در و ديوارش و از نگهبانها و عمله هايش داشتم!

ناخودآگاه روبوسی کرديم، دستها را فشرديم. شماره اش را پرسيدم. وسايلم را از نگهبان تحويل گرفتم و از پله ها بالا رفتم.

همه جا چشمهای نگران بود. پدرم آن آخر روی صندلی آرام نشسته بود. نفس راحتی کشيدم. نسرين آنجا بود. فشرده و پريده رنگ. مسخره بود که نمی شد در آن لحظه تسکينی برايش باشم. داخل اتاق همان سرهنگ بازجو رفتيم که تعهد بدهيم. سرهنگ با حالت لختی متن را می نوشت روی يک کاغذ قرمز. مثل برگ فاکتور فروش.

زمزمه کرد که: پدر عشق و عاشقی بسوزه! ... و بعد با لحن خاصی که شايد می خواست تسلا دهنده باشد، توضيح داد که معمولا زوجهايی که ظاهر موجهی دارند از اينجا سر در نمی آورند! گرچه هنوز نمی دانم چرا اينها را به ما می گفت!

موقع امضا، عبارت ’شئونات اسلامی‘ توجه نسرين را جلب کرد. تهعد بابت رعايت شئونات اسلامی بود. تعجب کردم وقتی شنيدم از سرهنگ مفهوم آن عبارت را سوال می کند. بيشتر تعجب کردم وقتی سرهنگ در جواب، به سادگی گفت: بالاخره بايد چيزی می نوشتم!

پوزش خواهانه بودن رفتاراين آدم ذهنم را مشغول کرده بود...

ساعت حدود ۳ صبح بود. موقع رفتن، همانطور که چشم به پدر داشتم. کفشهای بی بندم را محکم روی زمين می گذاشتم، انگار مدتها بود روی آسفالت خيابانها راه نرفته بودم. 

 ***


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
بخش پنجم: ساعت آخر
 

اين يادداشت ادامه ماجرای روز سيزده ارديبهشت است که در يادداشت ۲۲ ارديبهشت شرح دادم. پيشنهاد می کنم اگر خواستيد اين يادداشت را بخوانيد پيش از آن، يادداشتهای  ۲۲ و ۳۰ ارديبهشت و ۴ و ۲۵ خرداد را بخوانيد.

 ***

داخل سلول، کنار من، يکی خيلی به خلاص شدن زودهنگام خودش اميدوار بود. همان که داخل پارک دستش را از پشت بسته بودند. به اميد آشنای بانفوذی بود که گويا تلفنی خبرش کرده بود. پيشنهاد کرد شماره خانه را به او بدهم تا بهد از خروج، در اولين فرصت تماس بگيرد. اميدی نداشتم او زودتر خارج شود اما با ساييدن لبه يک ۲۵ تومانی روی يک برگه رسيد مترو، شماره ام را برايش نوشتم.

زمان انگار سريع می گذشت. حدود يک صبح، هم همه کم شده بود و صدايی بلند نمی شد. اکثرا خواب بودند. من اما خوابم نمی برد. شايد خوابی بدتر می ديدم.

دوباره عربده نگهبان. خواندن يک به يک اسمها. ديگر چه بود؟ اما تا يک ساعت بعد فهميدم هر که بيرون رفت ديگر بر نمی گردد! و مانده بودم چرا اسم مرا نمی خواند.

اين سلول تقريبا خالی می شد. از سلول کناری يکی پيش من آمد. اکثرا در راهرو بودند. گوش به زنگ صدای نگهبان. چهره اش زياد گرفته نبود، اما از گرما بر افروخته. کمی آسوده تر از من بود. آذری بود. درباره آنچه پيش آمده بود صحبت کرديم و عصبی تر شديم...

يکساعت ديگر گذشت. حالا من مانده بودم و پسری که در ساعی دستگير شده بود. مثل همان اول آرام بود. نمی دانم چه شد نگهبان هوس کرد موبايلم را پس بدهد. گرچه ديگر دير بود. به خانه زنگ زدم. مادرم برداشت. پر از غيظ و طعنه. اما فهميدم پدرم آمده بود اينجا. کمی خيالم راحت شد. 

 ***


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳۸۳
comment نظرات ()