آسمون ريسمون

 
بخش دوم: کفش بی بند
 

اين يادداشت شروع ماجرای روز سيزده ارديبهشت است که در يادداشت قبلی (۲۲ ارديبهشت) شرح دادم. پيشنهاد می کنم اگر خواستيد اين يادداشت را بخوانيد پيش از آن يادداشت ۲۲ ارديبهشت را بخوانيد.

***

سلول چراغ ندارد. بالای درب، دريچه ای ميله ای هست که نور از چراغ پشت آن به داخل می تابد.

مثل بقيه کمربند و بند کفشها را بيرون بند به نگهبان تحويل داده ام به همراه موبايل و ساعت و کلاسور و سکه های پول خرد. قبل از ورود به بند، تقريبا همه با گوشی من به خانواده هايشان خبر داده بودند الا خودم؛ آنقدر در تماس گرفتن ترديد کردم که به دست نگهبان افتاد...

هنوز باور نکرده ام. شايد خواب باشم. گاهی پيش آمده بود محيط يک بازداشتگاه يا زندان را تصور کنم، ‌اما هرگز فکر نمی کردم آنرا از نزديک ببينم.

روی موکت سبز کف سلول نشسته ايم. درب سلول باز است. می گويند چند دقيقه بعد بازجويی داريم.

قبل از آمدن به زير زمين از سربازها حرفهای متناقضی شنيده بوديم. بعضی می گفتند فردا دادگاهی می شويد و تا آن موقع اينجاييد.

هنوز خيال می کنم خوابم. تا کی اينجا می مانيم؟ از هم می پرسيم، و پاسخش را هيچکدام نمی دانيم.

يادم که می آيد که حدود يکی دو ساعت پيش من و نسرين آسوده روی صندلی پارک نشسته بوديم، گلويم فشرده می شود. ساده دل بوديم وقتی به اشاره های پسر جوانی که از دور سعی داشت وضعيت را به ما بگويد اعتنا نکرديم. و حتی وقتی بنزهای تر و تميز پليس را با ماموران باتوم به دست پياده ديديم، که در پارک گشت می زدند. ساده دل بوديم که خيال می کرديم آنها برای جمع آوری افراد مشکوک يا معتاد گشت می زنند...

از پسری که کنارم، پشت به ديوار سلول داده بود پرسيدم اهل کجاست. گفت اهل شيراز است و دانشجوی اينجاست و ساکن خوابگاه. اسمش احسان بود...

گفت «دانشجو» و يادم آمد، ماموری که سراغ من و نسرين آمد اينرا پرسيد. آمد جلو و زل زد به ما که: چه نسبتی با هم داريد؟ گفتم دوستيم! خشکمان زده بود. و خيلی زود از کارمان پرسيد و کلمه دانشجو را که شنيد، ‌با لحن خاصی تکرار کرد و چشمانش شايد برقی هم زد... و وقتی ما را مثل دسته مجرمين به همراه چند مامور از ميان پارک و مردم گذراندند به سمت درب اصلی، همين احسان بود که کنار من راه می رفت و نجوا می کرديم. همان وقت که ماموری که کنارمان راه می آمد بين توپ و تشر و فحشهای آب نکشيده اش و همانطور که چشم از ما بر نمی داشت، از بی سيمش تقاضای نيروی بيشتر ميکرد، چون ما پنج نفر بوديم و او لابد خيال می کرد خلع سلاحش می کنيم! يا شايد هم داشت کاری می کرد که يادش بيايد در دستگيری يک گروه چاقو کش و زورگير چه بايد بکند! ... لحظه ای به عقب نگاه کردم. نگاه نسرين را نديدم، اما حتما گرفته و ناراحت بود. هيچ به اطراف نگاه نمی کردم؛ حوصله تفسير تک تک نگاههايی که به ما دوخته شده بود نداشتم...

کنار ماشين استيشن پليس، مردی ايستاده بود بدون يونيفورم، با يک بی سيم و شکمی بزرگ. اسمش گويا، ترکمنی بود. نگاهی به سراپای ما کرد و شروع کرد به گرفتن کارتهای شناسايی. ژستش کاملا به مدير مدرسه ای می ماند که راهنمايی ام را در مدرسه اش گذراندم... اضطرابم مدام بيشتر می شد...


بخش بعدی تا سه شنبه آينده فرستاده می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
بخش اول: شما چه نسبتی با هم داريد
 

روز سيزدهم ارديبهشت (يکشنبه گذشته) يکی از روزهای تاخت و تاز پليس در پارکهای اين شهر بود، حداقل در پارکهايی مثل طالقانی يا ساعی، با هدف دستگيری دخترها و پسرها. شايد البته بعد از مدتی، اين اولين بود که در روزهای بعد ادامه پيدا کرد. به سادگی هر دختر و پسری که کنار هم راه می رفتند يا نشسته بودند، دستگير می شدند؛ و يا به دليل ظاهر و نوع پوشش. در مواردی حتی با دستبندهای پلاستيکی بقول خودشان يکبار مصرف، به علاوه مقادير قابل توجهی توهين و تحقير.

شايد اينطور موارد برای هرکدام از ما که تجربه اش نکرده ايم يا از تجربه کردنش دوريم، غير قابل طرح به نظر بيايد. هميشه فکر می کنيم بايد پيگير موضوعاتی باشيم که طور مستقيم و آشکار، ما درگير می کند. اما در اين موارد گرچه ممکن است در يک طرف ماجرا (جوانهای بازداشت شده) خود را درگير حس نکنيم اما در طرف ديگر (پليس و عملکردش) حتما به نوعی درگيريم.  

از ميان آن عده، من ماجرای دستگيری پنج پسر را می دانم در پارک طالقانی به همراه پنج دختر همراهشان. و اين گروه از اولين گروههای آن روز بودند...

اين قضيه، چهار روز بعد، با خواندن مطلبی در صفحه حوادث روزنامه ايران (ص۱۸) پنجشنبه هفدهم ارديبهشت (لينک آن مطلب) برای من جذابتر شد و به نقش پليس در کاهش «مفاسد اجتماعي» نيز پی بردم! ماجرايی که ظاهرا رابطه ای به موضوع ندارد: يک مامور قلابی که طی مدت نامعلومی به بهانه امر به معروف و نهی از منکر به زنان و دختران در مکانهای عمومی خلوت تجاوز می کرده است، روی هم ۸۰ نفر، و نهايتا يکی از قربانيان به طور تصادفی ردپایی از وی بدست می آورد و در اختيار پليس می گذارد...

به هر حال به ماجرای آن گروه علاقمند شده ام و تصميم دارم از لحظه بازداشت تا آزادی شان را در چند يادداشت بنويسم، يعنی از حدود ساعت شش بعد از ظهر تا اولين ساعات روز بعد. جزئيات،‌ کاملا دقيق خواهد بود بجز اسامی که احتمالا تغييراتی خواهند کرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

پياده از اينجا تا آنجا، با چند برگ برای يادداشت با يک خودکار، برای نيمه راه روی صندلی های پارک. با يک عينک آفتابی، تا چيزی معلوم نباشد...


يادداشت بعدی تا شنبه فرستاده خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
پنج شنبه
 

هوا گرم بود. ظهر کسل کننده دانشگاه. يکساعت وقفه در کسب دانش، برای نهار. روز پنجشنبه.

حال نهار که نبود و خيلی دلم می خواست به جايی پناه ببرم که بشود آنجا ساعتی چشم را بست. کتابخانه.

در بخش پسرانه، گوشه ای پيداکردم با يک ميز يک نفره که سه ديواره چوبی روی آن، تو را از فضای اطراف جدا می کند، ولی البته جلوی صدا و دود سيگار را نخواهد گرفت.

نشستم و مدتی خيره ماندم به دست نوشته های روی چوب. اسم، آدرس سايت و ايميل، نقاشی، ترانه و بقدر کافی حرفهای رکيک خط خورده.

داخل کلاسور، دنبال کاغذ گشتم، نبود. برای تمرکز فکر واعصاب لازم داشتم. تنها يک تکه. پس برای جزوه درس  بعد هم بايد فکری می کردم. گذاشتمش روی ميز و دو مربع کشيدم با چند علامت. آرنجها را روی ميز گذاشتم و سر را روی انگشتان تکيه دادم. چشمها را بستم. کمی خيالات سبک کردم تا ذهنم به عمق نزديک تر شد.صداهای اطراف کم کم محو می شد. در آرامش خواب آلودی به فکر فرو رفتم.

بين خواب و بيداری صدايی شنيدم که نزديک بود. زير بود. انگار با من بود. چيزی می پرسيد. کی بود؟ آشنا نبود ولی لابد قصد شوخی داشت. چشمهايم بسته بود، اما نه از خواب چيزی مانده بود نه از فکر. صورتم را سريع به سمت صدا گرفتم و با پلکهای کاملا گشوده صورت سبزه ای را ديدم بين پارچه ای تيره. و انگشتی که به ساعتم اشاره می کرد. و لبهايی که می پرسيد... همانطور که صفحه ساعت را نگاه می کردم آنرا مقابلش گرفتم. تشکری کرد و محو شد.


يادداشت بعدی جمعه يکشنبه فرستاده خواهد شد.

صدای يادداشت فردا در دسترس خواهد بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
پيرمرد
 

اتوبوس داشت راه می افتاد که صدای بر خورد چيزی به بدنه، راننده را وادار به توقف کرد. پيرمردی از کنار می آمد. صدا، صدای عصای پيرمرد بود.

موهای نسبتا بلند و يکدست سفيد، همينطور ابروهای گره خورده و سبيل. يک پله را بالا آمد و از راننده پرسيد: «شهدا؟» راننده بی تفاوت بود و طوری که شايد خودش هم نشنيد جوابی داد. پيرمرد سر را تکان داد که: نفهميدم! و اين کار را چنان جدی انجام داد که يک جور احساس الکن بودن، راننده را وادار کرد حرفش را شمرده و واضح تکرار کند. بليط را داد و آمد روی يک صندلی خالی نشست. کت و شلوار و شاپوی خاکستری تيره و پيراهنی به رنگ موها.

آرام آرام شروع به نجوا کرد. با خودش بود بيرون را نگاه می کرد. کف دستها مقابل دهان و انگشتها متحرک. خيلی آرام اشاره ای به سمتی و باز نجواهای آهسته. چشمها در پشت عينک ته استکانی مرتب می گشت و باز به بيرون خيره می شد.

به مقصد رسيد. وقت پياده شدن، ديگر از ابروهای گره خورده خبری نبود. به جای آن، پيشانی چين خورده ای بود که خبر از ذهنی پر آشوب می داد. حتی راننده هم پيرمرد نيمساعت پيش را به جا نمی آورد...


يادداشت بعدی جمعه فرستاده خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
comment نظرات ()