آسمون ريسمون

 
سال جديد
 

با اينکه کم کم گذر سالها دارد برايم عادی می شود و در واقع کم کم دارد چيزهايی مثل Program Counter يا شبيه اين را برايم تداعی می کند، ولی تعطيلات زودگذر عيد که معمولا پر از خاطرات متنوع است، جذابيت خود را از دست نمی دهد. حتی اگر از دانشگاه و محل کار به آدم پيک شادی داده باشند. ضمن اينکه بايد يادمان باشد از اين به بعد به جای ۸۳ بنويسيم ۸۴.

و حالا مثل هر سال درست در آستانه اجرای دستور:

Year=Year+1

بايد بگويیم: سال نو مبارک!

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
برگ سرخ
 

..آخر می دانی؟ فرقی نمی کند. برگ سرخ به هر حال زيباست. حتی روی سنگ قبر.  حتی اگر خانه را مخوف تر نشان دهد. حتی آنگاه که کسی می آيد آرام از روی برگها و همه شان را بادست از روی قبرت کنار می زند و گريان می گويد: «چه تهيدستی مرد!»۱ و حتی اگر ابر باور کند...

 


۱ عبارت از يکی از اشعار مرحوم حميد مصدق


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

آدم عاقل احتمالا کسی است که پولش توی جيب خودش است نه توی شکم کارمندان الکترونيکی بانکها، که به سادگی توی چشمهايت نگاه می کنند و می گويند پولت را نداريم بدهيم. و حتی بد و بيراه هم حاليشان نمی شود.. زياد هم حرف بزنی صفر و يک تحويلت می دهند!  خلاصه فقط برای ۵۰ هزار تومان، ۷ خودپرداز (ATM) را در کمتر از يک ساعت سر زدن عالمی دارد..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
روز دهم
 

امروز عاشورا بود و آخرين تکه يک تعطيلی سه روزه.

اين روز از هر زاويه که ديده شود چيزی متفاوت است که من به آن کاری ندارم..

تکه هايی از چيزی که من می بينم به طور خلاصه اين است:

روز عاشورا مصادف می شود با روز يک فستيوال (يا چيزی شبيه اين، هرچه اسمش را بگذاريد) کاملا مردمی. يک روز در سال که مردم از لاکشان در بيايند و به دلايلی متفاوت تر از هميشه (حتی فقط ظاهری) به خيابانها بيايند، همديگر را ببينند، به دست هم شربت بدهند و از دست هم شربت بخورند، توی صف طولاني بايستند برای يك بشقاب نذري... در حال حرکت يا سرپا با لذت شعله زرد بخورند...

...

آخر شب با هم روی سينه ديوارهای کهنه شمعی روشن کنند و حال و هوای يخ کرده خيابانها و کوچه پس کوچه ها را عوض کنند. بعد کمی خيره بمانند به اين شکوه کوچک خودساخته و بعد بروند خانه هايشان.

اينها همه يک نياز است بی آنکه الزاما به مرام واقعی آدمها ربطی داشته باشد. البته همانطور که گفتم اين تنها همزمانی اجباری دو واقعه است!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢ اسفند ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
يک دروغ، اما مصلحتی
 

زمانی که می خواستم برای بار اول يادداشتی از اين وبلاگ را به مادرم نشان بدهم، اين کار را به سادگی کردم. اما بی آنکه به او بگويم خودم نوشته ام! نمی دانم از طرز نوشتنم فهميد يا محتوای مطلب. بعد از زير و رو کردن چند يادداشت، بی آنکه اثری از وقايع آشنا در آنها باشد، تا حدی مطمئن شده بود که نمی شد بيش از اين چيزی را مخفی کرد. پس او به هر حال فهميد..

و تازگی باز هم ديگر اين کار را کردم اما در مورد يک دوست جديد. به او نگفتم و او نفهميد. اين می تواند خاصيت جديد بودن باشد يا بر اثر اعتماد به حرف من. چون گفته بودم اينها را يکی از دوستان صميمی من می نويسد.

صرف نظر از اينکه هر آدمی صميمی ترين دوست خودش است(!) ولی به هيچ وجه قصد دروغ گفتن نداشتم. لااقل يک نقد بی ملاحظه شنيدم. حس غريبی بود وقتی او پای وبلاگ من نشسته بود و بی پرده از خصوصيات اخلاقی من می گفت و نوشته ها را با دقت تفسير می کرد و نکته های تازه ای از آنها کشف می کرد. من، هم تعجب می کردم و هم لذت می بردم. و حالا دستکم مطمئن شدم که چرا چند يادداشت آخر هيچ به دلم نمی نشيند. و می دانم قبلا خيلی روانتر می نوشتم.. و ..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸۳
comment نظرات ()