آسمون ريسمون

 
خاطرات
 

خاطره ها کوچک و بزرگ دارند. اندازه هيچکدامشان را نمی شود با شنيدن آنها حدس زد. مثل خاطرات من از آن ميدان کوچک و شلوغ. گرچه معلوم نيست کدام يک خاطره است و کدام تنها حادثه کوچک و احمقانه ای ايست که هر روز پيش می آيد و کسی سر را به خاطر آن به درد نمی آورد.

ميدانی که من می گويم اينروزها پوشيده از برف است. ولی قبل از آنک برفی آنجا ببارد شبی تکه ای فلز تيز ناهنجار از گوشه پست تلفن آستين مانتويی را به طول يک سانت يا بيشتر پاره کرد و آن مانتو البته نو ترين مانتوی صاحبش بود و او همان طور که دور می شد نقشه رفوی آنرا در سر می پروراند..

يا اينکه شبی که تازه بارش برف شروع شده بود، در گوشه ديگری مردی ساز می زد. می خواند. با صدايی خوش. بی آنکه سرش را داخل مغازه مردم بکند و برای هر کس پول داد بخواند و از هر که نداد بگذرد،‌ يک جا ايستاده بود و با تمام حسش می خواند. مرد طلا فروش از داخل، درب ويترين را باز کرده بود و چشم به چشم مرد دوخته بود و سرش را با ريتم صدا تکان می داد...

و شبی ديگر يک قفس پر از ماموران باتوم به دست پليس آنجا پارک کرد و بعد همه در گوشه های مختلف و فرعی ها پراکنده شدند مثل هميشه بی آنکه معلوم باشد دارند دنبال چه جور چيزی می گردند..

و باز در همان گوشه شبهای ديگر مردی به گدايی می ايستاد. درست در وسط پياده رو، و صورتش شبيه ماسک ترسناک و چروکيده ای بود، حتی بی آنکه چشمی روی آن باشد.. و تو هر شب بعد از ديدن دهها مغازه زيبا و مشتريان خوش سر و لباس به او بر می خوردی..

...

همه اينها برای من مثل شناسنامه ای است از آن محل، که شخصی است و منحصر به فرد. و هر فرد از هرجا شناسنامه ای دارد..

و خاطرات مربوط به يک محل را حتی می توان به دسته هايی تقسيم کرد: برفی، آفتابی، روزانه، شبانه .. چون هر کدام از اينها قيافه شهر را به شکلی ديگر در می آورند و حتی شکل خاطره را.

خاطرات يا حوادث کوچک و احمقانه همان چيزهايی هستند که يا آدم را به يک محل وابسته و نزديک می کنند و يا منزجر و دور.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
پارک
 

سکوت غلبه می کند. صدای تراشيده شدن سنگ از دور شايد، اما شيون کوتاه کودک همسايه نخواهد توانست لطف آفتاب سرخ بعد از ظهر را بر هم زند که کف اتاق می خزد و به نوک انگشتان من می رسد، و آنقدر زنده است که جايی برای اندوه نيم مرده من باقی نمی گذارد.

سکوتی بعد همهمه ای کوتاه. دارم به ياد می آورم روزی را که آسمان پوشيده از ابر بود و من تنها عابر پارک بزرگ و متروکه ای بودم، در يک کوچه خلوت مابين يک اتوبان و شلوغ ترين ميدان شهر. کسی در پارک نبود.

تگرگ می آمد. هوا آنچنان تاريک بود که انگار غروب زودتر آمده بود. زمين شيری رنگ پارک از آسمان درخشان تر بود. قدم می زدم. منتظر رسيدن عقربه بلند ساعت بودم به نقطه ای نه چندان دور. زمين خيس بود. پارک پر از کاج بود. حس می کردم نگاهم می کنند. اطراف پارک خانه های بلند بود. پر از پنجره های خاموش. نگاه خانه ها عادی و بی تفاوت بود. پارک دربی ميله ای داشت به يک کوچه و با زنجيری بسته شده بود. کاجها با فاصله ايستاده بودند. نگاهشان عجيب و نافذ بود. عقربه به شماره مقرر می رسيد اما رفتن آسان نبود..

کسی در پارک نبود. سرد بود. نه تگرگ بند می آمد و نه از آخرين مردی که به آنجا آمده بود اثری بود،‌ آنهم از لحظه ای که بين کاجها رفته بود... اينها را خانه های بلند اطراف با آن نگاههای بی تفاوت در گوش هم زمزمه می کردند..

 

run-time error: Expression too complex!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
فرياد
 

گفتن هميشه سخت است. حتی با خود. با خود بايد گفت و معترف بود. غروری برای اين چيزها نمی شود داشت. غرور آدم هر قدر باشد حتی روی روابط با خودش هم اثر می گذارد برای همين است که آدم خيلی حقايق را در مورد خودش نمی پذيرد...

ولی حالا انگار کار من از اين که بگويم گذشته. من دنبال يک چهار ديواری بايد بگردم که ديوارهايش عايق صوت باشد و بشود آنجا يک دل سير فرياد کشيد.

مدتها است دلم لک زده برای فرياد. اگر می خواستم گريه کنم کارم ساده تر بود. پنهان کردنش خيلی ساده تر است. خصوصا در اين سرمای زمستان که چشم هر کسی می تواند بدون گريه کردن قرمز باشد. گردن زمستان! گردن برف روز جمعه...

يادم هست از آن اواخر کودکی که ياد گرفتم گريه فقط مال ترس و درد و اين چيزها نيست. هميشه مخفی اش کردم. تنها برای اينکه از کنجکاوی بی امان ديگران (هرچند از روی دلسوزی و خير خواهی) دور بمانم.

ولی به هر حال داستان فرياد کشيدن داستان ديگری است. امکانات می خواهد!

***

عكسی در حاشيه مطلب!

Chester of Linkin Park


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
سکوت
 

ساکت است و صدای تراشيده شدن سنگ از دور که بی شک از يک ساختمان نيمه کاره می آيد که اين اطراف چون زياد پيدا می شوند، من نمی دانم مال کدام است، و اينها هر روز روی خاطره کهنه خانه ای قد بلند می کنند و بالا می روند. آخر هر پيری يک روز ميرود و جوانی می بالد. و خب، طبيعی است که جوانها از پيرتر ها بلند پرواز ترند... و اين ها همه طی می شود...

داشتم می گفتم که سکوت است و صدای تراش خوردن سنگ از دور می آید که مال ساختمانی است که يا نورسيده است يا پير، و خود را به بزک جوانی می آرايد که چند صباحی بيشتر بر جا بماند... و به هر حال جز اين صدای شيونی می آید که مال کودکی است و آن کودک لابد دختر چند ماهه همسايه است که يک روز ديدم روی دست پدرش می لغزيد و چشمهای مرطوبش چه کنجکاو بود. مانند چشم من آنگاه که روی دستهای مادرم بودم و قدم آنقدر بلند می شد که گنجشکهای روی بام همسايه را می ديدم و به نظرم چه زيبا و بديع بود. ...

می گفتم که... که امروز صدايی نيست جز صدای سنگ تراش و شيون کودک که تا ته فنجان خالی من می رسد و از آن هم می گذرد.

اما هيچ چيز لطف آفتاب نارنجی رنگ را بر هم نخواهد زد که بر دستان حيران من می تابد و آنقدر زنده است که هيچ جايی برای اندوه نيم مرده من باقی نمی گذارد.

روی هم رفته ساکت است. سکوت بعد همهمه يک جفت بلندگو که همه جور فرکانسی را تجربه کرده و حالا گوشهای من مثل پوست صورتی سيلی خورده، بيش از حد حساس است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
روز تازه ايست
 

هر چند روز يکبار قيافه ام شبيه محکومين کار از کار گذشته می شود. منظور ته ريش بلندی است که دارم. (اينجا درست همانجاست که نام ژيلت بيش از هميشه می درخشد.) امتحانات برای من بدون تعارف يک کابوس است. درست است که دارم شبيه تنبلها و مردودين حرفه ای حرف می زنم اما احتمالا تفاوتهای اندکی با آنها پيدا کرده ام. اصلا مشکل تنها امتحانات نيست (پس چيست؟) موهايم بلند شده و وقت سلمانی هم نيست. البته در رفع رجوع کردن اين مشکل استاد شده ام و بدتر از همه اينکه: مرا عهدی است با جانان که هيچ یادم نيست(?#%$◄##%؟)...

اين روزها به دانشگاه که قدم می گذارم صدای جيمز هتفيلد (که اميدوارم پس از مرگ، خدا رحمتش کناد) در گوشم زنگ ميزند، آنجا که می فرمايد:

... I

I'm trapped, I'm trapped, I'm trapped in this spell

Tonight

I'm going, I'm going, I'm going to hell  ...

و الی آخر...

------Error Log------

warning: bad feeling recognized.

run-time error '321': Invalid Feeling format


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

باز امتحانات من رو از زندگی انداخت...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸۳
comment نظرات ()