آسمون ريسمون

 
 
 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

۱. دلم می خواهد مثل هر هفته بنويسم اما نمی شود. حسی که دارم شبيه رودربايستی است!  بايد خودش حل شود ...

***

۲. دو يادداشت بود که وقتی نوشتم خيلی لذت بردم يکی لکه خون بود اخيرا، و يکی انتظار بود (۲۲ آبان ۸۲).

***

۳. اين فيلترينگ دارد حسابی شورش در می آيد. اورکات بيچاره هم دچار شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

هميشه همين است كه انگار همه چيز را به اندازه ميدان ديد خود قبول داري. انگار هرچه هست همان است كه تو می بيني. اين كه آدم حرف كسی را نمی فهمد هميشه بخاطر اين نيست كه نمی فهمد، خيلی مواقع، نمی خواهد! چه بخاطر حماقت و خودپسندی چه مشغله زياد فكري.

به هر حال منظور اينکه همه چيز آدم همان چند سانتيمتر مربع داخل سرش است. حدود يک کيلو. کمتر يا بيشتر. همه چيز بايد همانجا حل و فصل شود. وگرنه چيزی عوض نمی شود.

خدا، دين، احساسات، عواطف، خاطره، عشق و ... همه همانجا است. در همان چند سانتيمتر مربع.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

حالا می خواستم يادداشت اين هفته را بنويسم. اما امروز نه. راستی اگر کسی آنجا هست که يادداشتهای مرا می خواند، لطفا کامنت هم بگذارد. فعلا اگر ۳ نفر وبلاگ مرا می خوانند، فقط يکی کامنت می گذارد. کامنت، حتی اگر يک کلمه ساده باشد بودنش از نبود بهتر است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

اين روزها گاهی خيلی دلم می گيرد. زمستان را دوست دارم. خصوصا روزهای دورگه پايیز و زمستان را. خيلی چيزها هست که نمی توانم حل کنم و خيلی چيزها را انگار نمی خواهم. گاهی هم مساله ای حل می شود بدون آنکه بفهمم چطور. بعضی چيزها انگار با گذشت زمان حل می شود ولی من شک دارم. زمان کهنه می کند. همه چيز را تبديل به عادت می کند. حتی بدترين ها را.

نبايد زياد سخت بگيرم. اينرا ديگران می گويند. حتی گاهی خودم هم می گويم. اما خوب، هميشه شدنی نيست. گاهی اگر چيزی را رها کنی خودش سخت می شود. مثل چسب مايع! اما می گذاری سخت شود و گمان می کنی که بعدا بهتر از عهده اش بر می آيی. اما خوب...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸۳
comment نظرات ()