آسمون ريسمون

 
چند صحنه يک روز
 

صدای اذان مدرسه کناری از لا به لای ناله های گوشخراش بلندگوی کهنه شروع می شود. راه می افتم. به خودم نگاه می کنم. تنها به نظر می آيم؟ هميشه تنها به نظر آمده ام! پس، او حق داشت....

...

مردی داخل تاکسی نشسته و با تلفنش طوری حرف می زند که انگار ساز دهنی می نوازد؛

در مترو زوج ميانسالی لبه سکو ايستاده اند و يک بچه داخل کالسکه دارند. زن با مرد حرف می زند و بی قيد، کالسکه را به سمت لبه سکو عقب وجلو می برد.

بچه يک گل سر صورتی روی موهايش دارد، با دو دست تکيه داده به طرفين و با ابروهای گره خورده در حال جويدن لبه پلاستيکی است. در هر عقب و جلو رفتن کالسکه پشتم تير می کشد؛

داخل واگن، پسر و دختر جوانی ايستاده اند. نگاه و حرکاتی هماهنگ. چيزی اين تعادل را برقرار کرده بود. شوری، خواستنی، اعتمادی... صميميتی که در چشمها بود و به رنگ بوسه بود، در انعکاس شيشه پيدا بود...؛

...

روز، گذشته. در نيمه شب، روز گذشته تنها تصويری بزرگ است،‌ مخدوش و پر از لکه های محو.


يادداشت بعدی تا جمعه فرستاده می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
صبح سه شنبه
 

امروز صبح کله سحر، سرکلاس بودم. استاد مثل هميشه تاخير داشت. هوای کلاس از چرند پر بود. تخته پاک بود. کسی گوشه پايين با خط خوبی نوشته بود: «ما از نفوذ سايه های شک در باغ بوسه هامان رنگ می بازيم...». خط اما چه آشنا بود... هفته قبل هم چيزی نوشته بود. استاد دير کرده بود. چی بود؟ هيچ يادم نيست، ولی جالب بود. در اين کلاس پسرانه چه کسی ذوق به خرج داده بود؟ گرچه اين چيزها دختر و پسر ندارد، خصوصا چون هيچکدام اينروزها نداريمش ... .

در و ديوار سالم می ماند. گچ تخته ها هم روز به روز بزرگتر می شود... .


يادداشت بعدی شنبه فرستاده می شود.

صدای اين يادداشت فردا در دسترس خواهد بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

سکوت...

...اينها مهم نيست مهم لحظه ای است که هيچ چيز در وجودت به اختيار خودت نيست. لحظه ای که حسی نا شناخته که می تواند ترسی تازه باشد به تو دست می دهد. لحظه ای که حس می کنی دست و پايت کاملا قفل شده. هيچ حرکتی نمی توانی بکنی. مبهوت شده ای. مبهوت لحظه وقوع. حتی خودت را فراموش کرده ای. و وقتی حادثه تو را در بر می گيرد و تو در يک قدمی نابودی هستی، اين بهت از تو دست بر نمی دارد...

سکوت محض. هميشه چيز خوبی به ذهن نمی رسد. تازگی احساس می کنم يکی دو سالی بزرگتر شده ام. زندگی را بايد جدا باور کنم. اتفاقی هست که هميشه در بهار می افتد. من بايد حتی مثل چند سال پيش طراحی کنم. چيزهايی هست که بايد از خودم به ياد بياورم.


يادداشت بعدی سه شنبه فرستاده می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
باران اينروزها
 

راننده بايد ۳۰۰ تومان بر ميگرداند (۳۵۰ تومان قديم!). يک دويستی علی الحساب داد و شروع به جستجو کرد. بعد يک پنجاهی که مثل پارچه حرير نرم بود و دوتا چسب مشکی هم، قرينه، رويش خورده بود. من هنوز سرگرم تماشای آن پنجاهی بودم و باقی قضيه داشت با پولهای خرد و يک بيست تومانی نو فيصله پيدا می کرد، که ناچار آنرا جلويش گرفتم: «همکاران خودتان قبول نمی کنند...»

به پله برقی که رسيدم پيرزنی کنارم بود. اول پله بعد کلی اين پا و آن پا کردن، يک پا را خيلی لمس روی پله گذاشت، و بعد مکثی کوتاه، پيش از آن که دير بشود، پای دوم را. با خشم چيزی زير لب می گفت که اول فکر کردم بايد درباره پله های مترو باشد،‌اما نبود. صاف جلويش را نگاه می کرد: «اين همه راه رفتم هفت تير، بعد اومدم اينجا، کلی پياده رفتم، حالا باز بايد برگردم هفت تير...». هيچ نگاه هم نمی کرد ببيند کسی گوش می کند يا نه.

چتر را که می بستم دستهايم کاملا خيس شد و زخمها شروع کردند به سوختن. کلاسور را روی زانو گذاشتم و چتر خيس را روی آن.

مهتابی ها چشمک می زدند و صدای يکنواخت ريل و چرخهای آهنين، ديگر فرقی با سکوت نداشت. آمدم چيزی بنويسم، مثلا درباره باران اينروزها: «درباره باران، اين روزها چيزی نبايد نوشت. طبيعت هنوز تيزی تيغش را نشان نداده. در تابستان آينده، خواندن اينطور يادداشتها آدم را حسرت به دل می گذارد...»


يادداشت بعدی جمعه فرستاده می شود.

صدای يادداشت فردا در دسترس است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
متفاوت، متفاوت تر
 

ثانيه هايی هست بيش از حد متفاوت. لحظاتی که آدم تصور کاملی از موقعيت خودش ندارد.

وقتی عقيده ای را از دست می دهی؛ وقتی دست به کار تازه ای می زنی؛ حتی پيش گرفتن يک رفتار و منش تازه.

به سادگی انگار بخواهی با لباس خيلی عجيبی ظاهر شوی. يک جور اضطراب و يک جور حس مستقل بودن.

هميشه گريخته ام که مجبور به تجربه کردنش نشوم. هر چه رشته ام پنبه می کند، مرا با ويرانی ها، رها می کند. بعد دوباره ساخت و ساز مورچه وار شروع می شود، تا روزی ديگر، همه چيز از نو ساخته شود. همه چيز.

روح از چند طرف کشيده می شود، صدای شيونش می آيد. درست مانند نوزادی که تازه از رحم بيرون آمده، سخت می گريد.

فراموش می کنم تکه های سرخورده و فراموش شده عصيان، هميشه بيدارند.

هميشه می گريزم ولی مرا عاقبت در تله های بيشمارشان اسير می کنند.


يادداشت بعدی دوشنبه فرستاده می شود.

صدای اين يادداشت تا فردا فرستاده می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

ميدانی پسرم؟ در اين دنيا برای همه چيز جا هست الا تو! برای آينده ات جا هست. برای بهشت و جهنمت هم. بين خودمان باشد اما (گرچه تو نمی فهمی) حتی برای همسر آينده ات هم جا هست. همان که هيچ کس نديده و نمی شناسد (و از سر بچگی ات می گويی هنوز زاييده نشده!)

برای تو جای زيادی نيست. هست البته، اما فقط تا حدی که به موارد مذکور اجحافی نشود.

می دانی که جزای کودک بودن همين است.


در چهار روز آينده به روز می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸۳
comment نظرات ()
 
 
روز دوم عيد
 

وسط يک مجلس ختم، در بين لباسها تيره، هيچ چيز جالب تر از ديدن پسر بچه تپل و صورتی پوشی نيست که سرخوش می آيد و می رود و استکانهای خالی چای را با شتاب کودکانه اش جمع می کند و داخل سينی می گذارد.

هر از چند گاهی در گوشه و کنار بوسه ای از پيرمردهای قوم بر گونه اش می نشيند. هر چه پيش آيد خنده از لبانش نمی افتد و شادی تجربه تازه اش را از بين نمی برد. دندانهای خرگوشی و چشمهای درشتی دارد. با ديدن او چشمها برقی می زند و سايه لبخندی خام بر لبها می نشیند.

او حقيقت است. حقيقت هميشه در کودکان، عريان است.

از بين برنده تلاش آدمهای بالغ برای حفاظت از ماسک روز عزا.

به ياد بياور که برای مرگ تو، هيچکس غمگين تر از خودت نيست.


صدای اين يادداشت تا فردا فرستاده می شود.

يادداشت بعدی تا جمعه فرستاده می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢ فروردین ۱۳۸۳
comment نظرات ()