آسمون ريسمون

 
در عمق کوچه خاکستری
 

امروز هوا خاکستری است. من در خيابانی هستم که هميشه به رنگ خاکستری است. ريه هايت هم حالا همان رنگی است؛ و تنها روی جلد کتابها است که می شود رنگ ديد، پس بايد کمی زودتر پياده شد...

قدم می زنم؛ نگاهم به شيشه کتابفروشی ها است. جلد کتابها زيباتر از هميشه است! بازار دستفروشها هم مثل هميشه گرم، اما از کتابهای سابق خبری نيست. مثلا زمانی بساطشان پر بود از کتابهای صادق هدايت و ... که حالا هيچکدام را نمی بينم.

وارد کوچه می شوم. آخرين فروشگاهها و رنگها را رد می کنم. می روم تا عمق کوچه که ديگر رنگی نمی ماند، جز رنگ آسفالت و درخت بی برگ و کيوسک تلفن.

قدم می زنم و جلوی پايم را نگاه ميکنم و از اطراف تنها مناظری تار می بينم. مثلا سر آن پس کوچه که نزديکش می شوم،  يک کيوسک زرد رنگ تلفن می بينم و دختری که کنار ديوار مقابل آن ايستاده. نزديکتر ميشوم و می بينم که او می آيد درست وسط راه من! آشناست؟ نمی دانم، هنوز نگاه نکرده ام. فکر کنم بايد لبخندی هم به لب داشته باشد. نگاهش می کنم... گوش کن! دارد با من حرف می زند. حتما چيزی می خواهد...

خجالت زده است با صورتی رنگ پريده، با اعتماد به نفس. لباسهايی عادی با ماتيک بدرنگ ناشيانه که مقداريش را خورده و سايه چشمهايش که... سايه که نه، دور چشمهايش کبود است.

انگار واکنش مرا از قبل می داند؛ به کيوسک کاملا نزديک می شود. محکم حرف می زند. بی آنکه دليلی داشته باشد، چيزی مثل تحکم در رفتارش هست که با اين حال نزارش هم جور در نمی آيد و شايد برعکس. و من، چرا ...؟

¤¤¤

فوری يادم آمد يکبار پياده در مسيری رفتم. پای يک کيوسک مثل اين، چنين چيزی پيش آمد که يکی از من که عابری بودم خواست تا به جای او با تلفن صحبت کنم و در واقع پلی بشوم بين او و کسی که ای کاش گوشی را بر می داشت! و من قبول نکردم و چه راحت عبور کردم. از پرتوقع بودنش هم ناراحت شدم.

¤¤¤

اما حالا چرا نمی روم پی کارم؟ چرا ايستاده ام و به حرفهای اين دختر گوش ميدهم؟...

احساس می کنم وسط کار مجرمانه ای هستم. حس ناجور تقلب سر جلسه امتحان!

تاکيد خاصی دارد که بايد خيلی جدی صحبت کنم (خصوصا اگر خانمی گوشی را برداشت)، طوری که اصلا جرات نکند از من سوالی بپرسد! و ديگر اينکه بين مکالمه ابدا از او سوالی نکنم. و بعد همينطور برای ثانيه ای، خيلی جدی و منتظر به من خيره می ماند و من با لبخند تلخی، تنها به ذهنم می رسد که بگويم:‌« باشه! فقط يه کم سريعتر لطفا! » و او مثل آدم آهنی و با نوعی بيچارگی می گويد:«ببخشيد!» گرچه از لحنش معلوم نيست مرا بيچاره می بيند يا خودش را. به آشفتگی اش نمی آيد در قيد تعارف باشد، معلوم نيست اين «ببخشيد» را چطور از پس زمينه ذهنش بيرون آورد و خيلی گنگ تحويل من داد. صورت استخوانی اش را به سمت تلفن  ـ که مدتی است مقابلش ايستاده ـ بر می گرداند که شماره را بگيرد و باز تکرار توصيه ها و دوباره همان جواب من و همان «ببخشيد» زورکی او!

من ايستاده ام و دارم با تعجب به کار خودم فکر می کنم که شماره را می گيرد. ديگر برای رفتن دير است... سمت ديگر گوشی را بر داشت!  دختر کمی مکث می کند... شروع می کند به حرف زدن!

حرفها را نمی شنوم چون دارم نفس راحتی می کشم. نگاه می کنم که چه لبخند عجيبی می زند. عابر بلا تکليف را پاک فراموش کرد.

راه می افتم اما دلم می گيرد. نمی دانم چرا چشمهايم واضح نمی بيند...


صدای اين يادداشت حد اکثر تا يکشنبه قابل دسترسی خواهد بود.

اين وبلاگ پنجشنبه به روز می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢۸ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
که چی
 

نميدونم چی بنويسم...ولی بايد تا ۴۵ دقيقه ديگه تمومش کنم. اطرافم پر از کاغذ های کوچک و بزرگه. چرکنويس هايی که جمع ميشن و در جاهای مختلف نوشته شدن؛ از مترو بگير تا بعضی کلاسهای درس ( و البته نه تاکسی، چون اگه تو تاکسی چيزی بنويسی دست خطت ميشه نمودار دقيقی از کيفيت اسفالت خيابانهای شهر).  اصلا من چکار دارم می کنم؟ البته خودم تا حدی می دونم اما يکی دو نفر ديگه که اينجا ميان شايد نه.

(در مورد خودم و اينجا حدود يکماه ديگه بيشتر می نويسم.)

ديروز دوست يکی از دوستام (از وبلاگنويس های قديمی) آدرس اينجا رو خواست و من ديدم که من حتی به دوستای خودم هم نگفتم و بعد فکر کردم اصلا که چی؟ و حس کردم نگاه من چقدر در اين مورد متفاوت بوده...الان هم دارم فکر می کنم نوشتن چقدر عجيبه وقتی آدم حتی مطمئن نيست خونده بشه.

 


روز شنبه به روز می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
بی اهميت
 

وارد واگن می شوم. يک جای خالی، و می نشينم. ظاهرم مثل هميشه است.

تکانی می خورد و حرکت می کند، سرعت می گيرد و شايد به موقع برسم...

پسر جوانی ايستاده، يک دستش به ميله و دارد جابجا می شود تا جای خالی را پر کند. به من نزديک تر می شود.

توجهم را جلب می کند. کاپشن و شلوار مشکی و عجب قيافه تلخی دارد! مثل آدمهای بيمار. يک صورت درشت با ريش بور و لبهايی کلفت. سنش را نمی شود حدس زد. کمی عجيب است. بيشتر دقت می کنم. نگاهم ناخود آگاه صورتش را می کاود که تازه به عينکش می رسم. چشمان سياهش را از پشت شيشه ها می بينم... او دارد به من نگاه می کند. کمی جا می خورم. نگاهم را می گيرم؛ از پنجره بيرون را نگاه می کنم و بعد چند ثانيه، دوباره به او.

او کاملا خيره شده به من و همانطور تلخ. لبهايش مرطوب و فشرده به هم. يک جور ملالت باری نگاهم می کند... مطمئنا من قيافه ام مثل هر روز است. اما او انگار چيزی غير از يک قيافه روزانه، در من می بيند...

ديگر نگاه نکردم. شايد ترسيدم. حالا بيرون آمده ام و همينطور که راه می روم فکر می کنم؛ چترم را هم يادم رفت باز کنم و ...


اين وبلاگ تا پنجشنبه به روز خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
درخت خرمالو
 

تا حالا ديگر حتما قطره های خون، از روی برگها پاک شده و به خاک زير درخت فرو رفته است...

¤¤¤

جمعه، اواسط روز بود که به خانه بر می گشتم. باران نم نم می باريد. زمين پر از برگ؛ زرد خالص، زرد و سبز، سبز و نارنجی ... که اين سبز و نارنجی، متعلق به درخت خرمالو بود.

آسمان ابری بود با درخششی سرخ رنگ. خورشيد انگار ابرها را می گداخت.

همينطور که مثل هميشه از کنار درخت خرمالو می گذشتم، ميوه های باقی بر شاخه ها توجهم را طوری جلب می کرد که هوس ميوه چيدن کردم؛ با اين که هيچوقت عاشق خرمالو نبوده ام و اهل چيدنش هم.

سبدی برداشتم و شروع به امتحان کردم که رسيده ترها را جدا کنم. پيدا که می کردم اگر رسيده بودنش اجازه می داد و له نمی شد، می چرخاندم تا از شاخه جدا شود. کودکانه است اما، هرکدام را که می چيدم شوقم به چيدن بعدی بيشتر ميشد، و گذر زمان انگار کندتر. صدایی مثل خنده می شنيدم که دور يا شايد نزديک بود...

قيچی آوردم؛ با انگشت وسط و سبابه چپ شاخه را پايين نگه می داشتم و با قيچی در دست راست می بريدم و با انگشت های باقی مانده از دست چپ ميوه را نگه می داشتم که سقوط نکند...

حس می کردم کسی نگاهم می کند. پشت پنجره کسی را نديدم. نگاه از بالا بود يا شايد از جايی سمت درخت؛ پشت درخت هم کسی نبود. اصلا آن اطراف هيچ کس نبود... ولی حس می کردم کسی با يکجور لبخند به من زل زده و حرکاتم را زير نظر دارد...

ادامه دادم. نسيم خنکی که از لا به لای شاخه ها می گذشت، مجذوبم می کرد. 

شاخه ها و برگهای خيس در گذر نسيم به هم می خوردند. پرنده ای در آسمان نبود. از دوردست صدای کلاغ می آمد.

چشمانم خيره بود به درخشش پوست صاف خرمالو ها،‌ و چيدن همينطور ادامه داشت.

شاخه ای ديگر را پايين آوردم و ميوه ای را جدا کردم. در نيمه راه حرکت تيغه قيچی، انگشتم سوخت؛ بی آنکه شاخه رها شود نگاهش کردم. يک شکاف رويش بود که داشت کم کم با خون پر می شد. تيغه از پوست گذشته بود. لحظه ای مردد ماندم. قطره خون روی انگشتم در حال چکيدن بود. ناچار، شاخه را رها کردم. قطره را با حرکت دست پاشيدم روی برگها؛‌رنگ سرخ وسبز. دوباره شاخه ای ديگر را گرفتم. و هر قطره خون که جمع می شد باز همانطور...

نسيم خنکی می آمد با آرامشی که صدای خنده داشت. سرخی خونم را به هيچ می گرفتم و چشمانم هنوز مجذوب آن رنگ و ذهنم درگير حسی بود که خوب، آشنا نبود. در زير درخشش آسمان، چيدن انگار پايان نمی گرفت...

¤¤¤

از داخل اتاق امروز که نگاه می کنم ـ خصوصا که ديگر از جادوی باران هم خبری نيست ـ درخت، يک درخت پاييزی معمولی است که مثل تابستانش هنوز می خواهد پنجره را از آسمان بپوشاند...

شايد آنروز را هرگز از ياد نبرم.

photo.net - Tom Kent


اين وبلاگ، شنبه به روز خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
هدر دادن نفرتم
 

ساعت بايد خيلی از دوازده گذشته باشد. همه خوابند. در اين ساعتها معمولا ذهنم يک جور خاصی سيال می شود؛ می رود و به تمام سوراخ سنبه های روز گذشته نفوذ می کند و زمان را هر چه بتواند عقب تر می رود. چهره ها، حرف ها، حوادث...

ياد آدمی می افتم که نمی شود يادش نکرد. بديهايش لايق بدترين نفرتهای من است...

در ثانيه ای خشم وجودم را می گيرد. خشم ماسيده ای که هر بار با فکر کردن به او بيدار می شود و شروع می کند به جولان دادن و چون نتوانسته شکل فيزيکی بگيرد بيشتر آزارم می دهد. چون هرگز دستم به آن آدم نرسيد. شايد هم نرسد...

او را می بينم روبرويم ايستاده، ‌با همان قيافه حق به جانبش. کس ديگری نيست. تهديدهايم را نثارش می کنم. به او وعده می دهم که جسد تکه تکه شده اش را کجاها پيدا خواهند کرد. سرم داغ شده. قلبم تند می زند. ضربات لذت بخش مشتم روی صورتش! با تمام قدرت. چهره اش له می شود و باز تازه می شود و دوباره از نو...

سرم درد می کند. می خواهم نعره بکشم. همه خوابند... فريادهايم را در قلبم رها می کنم. پهلوهايم خيس شده. لباسهايم را در می آورم. قلبم کمی درد می کند ماهيچه های دستم کاملا سفت شده؛ دستی که در اين مدت از جايش تکان نخورده. بی حس شده ام. همانطور روی دو زانو می نشينم. نفس نفس می زنم. پيشانی ام روی زمين... سکوتم! دردم! اميدم!... خدايا!

¤¤¤

مانده آب ته يک بطری را سر ميکشم. نفس عميقی می کشم. با کمی آرامش، اما قلبم هنوز تند می زند. دنباله افکارم می آيند. نمی شود رها شوم؟ مثل چاهی است که افتادن در آن راحت است اما بيرون آمدن با خداست. همينطور بی نتيجه، نيروهای آزاد شده ام را دور ريختم؛  مجال تحقق هيچ چيز نبود. خانه ساکت است. حتی ناله ای را فرو می خورم... می سوزم.


photo.net - Olga Gerasimova

عنوان اين نوشته از عنوان آهنگ Wasting My Hate گرفته شده است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
پياده رو
 

 خيابان را بالا می رفتم و چتر داشتم. هنوز جويها نگرفته بود. نزديک مغازه ها پياده رو روشن تر بود.

مردی يک گوشه پياده رو ايستاده بود. به خيابان نگاه می کرد و تند حرف ميزد يا زمزمه می کرد. در دنيای خودش بود. با موهای فردار. باران روی سرش می ريخت و از ريشش پايين می آمد و هيچ اعتنا نمی کرد.

دختری منتظر ماشين کنار خيابان ايستاده بود...؛ هيچ يادت هست بدون چتر منتظر ماشين بودی؟ ديگر برايت فرق نمی کرد تاکسی يا شخصی. کهنه يا نو. جلو بنشينی يا عقب...

گدای آن دست خيابان زيلوهای نم زده اش را آويزان کرده...؛ هيچ فکر کرده ای اگر مثل آن گدا بودی... همينطور بی چيز و آسمان جل، وسط پياده روی خيس... چه می گويی تو؟ ديوانه ای!

امشب بايد بيرون می آمدم. خون يک روز پاييز به دستهايم خشک شده بود، اما حالا ديگر زير باران پاک شده... خيابان را رو به پايين بر می گردم.

مردی که ديده بودم، از روبرو می آيد. هنوز هم حرف می زند و معلوم نيست کجا را نگاه می کند. کلافه است. کلافه تر از من. لبخند تيره ای به لب دارد، گرچه خودش نمی داند که يک لبخند است...    

photo.net - Linas Schteinert             


اين وبلاگ تا پنج شنبه به روز خواهد شد.

۱. لطفا درباره طرح جديد هم نظر بديد.

۲. لطفا درباره صدادار شدن(!) وبلاگ نظرتون رو بگيد.(گوشه سمت چپ رو ميگم. اصلا ببينيد صداش در مياد يا نه؟ البته خودش شروع ميکنه و هم ميشه کاری کرد که اينطور نباشه. صدای خودمه و گرچه خوش نيست ولی فکر کردم کار جالبی باشه. راستی اگر تا حالا ديديد کسی اينکارو کرده معرفی کنيد تا نگاهی بندازم.) 

متشکرم.       نيما مفيد


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ٩ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
 
 

در يک لحظه، وقتی کسی را با خوشدلی از چيزی بر حذر می داری و او سر باز می زند، در نهان آرزو می کنی به آنچه که نمی خواستی گرفتار شود...


اين وبلاگ حداکثر تا يکشنبه به روز خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
کاغذ کهنه
 

 آشنايی با تو برايم به ياد ماندنی است. سادگی هايی داری که آنها را بسيار دوست دارم و هرگاه به تو فکر می کنم از خودم می پرسم آيا به همين خوبی که فکر می کنم هستی؟ و اگر هستی به همين خوبی می مانی؟

نمی دانم فرصت خواهم داشت سی سالگی و پنجاه سالگی ات را ببينم يا نه... می خواهم ببينم در اين باغ وحش بزرگ خدا چطور زندگی خواهی کرد....

نمی دانم...

تا امروز، هميشه به چشم من کوچک بوده ای و بزرگ...، تنها و دلتنگ، خوشحال و پرشور ـ شايد تا آنجا که به ناديده گرفتن عقل بيانجامد ـ قاطع و محکم،... بی غل و غش.

درددل کردنهای کوتاهت چقدر دوست دارم و چقدر دلم می گيرد وقتی حرفهايت حکايت تنهايی است... تنهايی و بی کسی تو دستکم در زمانی محدود اما نه چندان کوتاه.

photo.net


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۳ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()