آسمون ريسمون

 
تو را نشناخته ام
 

photo.net

می خواهم اين را بنويسم که يادم باشد که من تو را نشناخته ام.
بيشتر درگير احساست بوده ام، شايد يعنی آنچه بر احساست اثر می گذاشت و البته اين خودش شناخت می آورد اما خوب... شايد به خودهای ديگرت کمتر فکر کردم.
تو هم شبيه ديگران نيستی و ظاهرا من هم، و شايد همين باعث برخورد ما شد... اما دقيقا چه شد؟ يادم نيست! تو يادت هست؟
درست گفتی که من و تو فرق زياد داريم...
من و تو شايد عجيب ترين رابطه ای را که دختر و پسری می توانند داشته باشند، پيدا کرديم چون من ناشيانه ترين برخوردها را با تو و درباره تو داشته ام (هرچند که تو به من خرده نگرفتی).
درست یادم هست و به آن دوره که فکر می کنم یاد برف هم می افتم،می دانی... یاد یک پل عابر پیاده ... و حتی يک زير گذر ... و يک شبه بيابان کوچک و باز با يک ساختمان بزرگ لعنتی مربع شکل آن وسط...،‌که از هر آجرش انگار خاطره ای دارم ـ می خواهم يک روز برگردم آنجا دوباره و نگاهی بکنم اما نمی دانم کی ـ (يعنی شايد روزی با نوه هايم!)
راستی قضيه نزديک عيد آن سال را يادت هست؟ عجب  شری شده بودی آنوقت. تو و آن رفيق مسافرمان... عجب به هم می آمديد. دو شر کامل!
اما بعدها به من گفتی چرا. ميگفتی مصلحتی در کار بود... و البته تمامش مصلحت نبود... بود؟ دستکم، شايد تو آنچه که برای تغيير خودت لازم داشتی از او می گرفتي.
انگار می خواستی به خودت ثابت کنی که ميتوانی جور ديگری باشی. موفق هم شدی.
حالا هم می گويی خودت هستی... خوشحالم، اما راستش بخاطر خودم کمی شک کردم. چون من معمولا -جز لحظاتی خاص که به آن هم می توانم شک کنم- نمی توانم بگويم که جدا خود خودم هستم؟...
تو دنبال يک جور تکامل  می گردی که تحسين برانگيز است اما انگيزه ات برای من نا شناخته... به هر حال اميدوارم به آرامشی که می خواهی برسی.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
آسمون ريسمون!
 

بی اهميت است اما سه روز پيش، بعد از مدتها سرمای سختی خوردم. اين چند روز به نوع خاصي که می دانی ضعيف بوده ام... چيزی که هميشه موقع بيماری زياد به ذهنم می آيد فرقی است بين من سالم و من بيمار. به نظرم بيماری گاهی ديد آدم را عوض می کند، حتی موقتی. اصلا ذهن آدم طور ديگری کار می کند. واين گاهی خيلی جالب است. خلاصه اثرات ضعف هميشه بد نيست.
رخوت پاييز را حس می کنم که نافذ هم هست، خصوصا بخاطر اين آفتاب بيحالش. گرچه شايد به خاطر حال و روز من بيحالتر هم جلوه کند.
وقتی بيرون از خانه قدم مي زنم از وسط ابروها تا شعاع ۲ سانت دردی حس مي کنم که کمی تمرکز چشمم را می گيرد. ولی جالب هم هست... شايد مرا ياد تمرينات چشم سوم می اندازد که در جايی خوانده بودم...
حالا که در اتاق هستم سکوت را شديدا حس ميکنم. این سکوت، بوی سکوت خاص زمستان می دهد که راحت خودش را بر سر وصداهای روز مره هم تحميل می کند. زمستان ساکت ترين فصل است.
آسودگی يک روز بيکاری را پيدا می کنم خصوصا مثل لحظه های بعد از کنسل شدن يک کلاس... که بعدش نمی دانی چه کنی و ترجيه می دهی به خانه پناه ببری.
ياد روزهای خوش دانشگاه قبلی به خير... پاييز، آن زمان چه حسی داشت. سرمای آميخته با آفتاب ملايم کرم رنگ بعد از ظهرها... چه حال و روزی داشتم.

زندگی چه سريع reload می شود، آنهم به شکلهای مختلف. دوباره از نو. داستانی تازه و شرايط خاص خودش و سازگاری تحمل تو.
از بارانهای پاييز هم خاطراتی دارم که شايد تکرار نشوند...می بينی؟ مثل پيرمردها...!
 به هر حال امروز روز ديگری است و اين پاييز هم پاييزی ديگر.
نمی دانم آدم بايد دلش به چه چيزی خوش باشد. به آدمها؟ به داشتن ها؟ به...؟
آخر اين آدم چيست که به همه جا وابسته است و به هيچ جا وابسته نيست؟
ممکن نيست ولی می دانم که به آدمها نمی شود دل بست.کسی با تو نيست، اگر هم باشد نمی ماند و ميدانی که تنهايی و هميشه بوده ای حتی وقتی که فکرش را هم نمی کردی. آدمها از کنارت می گذرند، نمی مانند حتی اگر بخواهند ( مگر تا آنجا که ديگر از داس مرگ گريزی نباشد).

...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳۸٢
comment نظرات ()