آسمون ريسمون

 
حادثه حذف روز دهم تير
 

خونسردم.وسط اتوبوس ايستاده ام و سرهای مشغول خم شده را می بينم... مطالعه دقيقه ۹۰.

اگر نروم حذفش می کنند (طبق قاعده جديد). حالا به حياط رسيده ام... می روم آن ته شماره صندلی ام را از برد می خوانم و شماره بعدی را که صاحبش آشناست... کار دارد به دويدن می رسد٫ کم کم  درها را می بندند. تصميمم را گرفته ام... شماره ام را حفظ می کنم و ميروم سر جلسه. دم در مراقب ايستاده و خيلی تند چيزی می نوشت.نگاهی به داخل می کنم. خبری نيست... کسی را نمی شناسم. قبل از بسته شدن در خارج می شوم.جدا خونسردم...

تمام شد ... حذفش می کنند. حالا درست مثل کسانی که خودشان را برای امتحان ساعت بعد آماده می کنند می روم کتابخانه تا بنويسم و با اينکار اندک فشار درونی ام را خنثی کنم. چه زمان بيهوده ای!

بايد احساس بی کفايتی می کردم. يک ترم تحمل درسی که ... وآخرش حذف. ۲ ساعت در هفته تحملش کردم چون بالاخره بايد می گذشت٫ اما ...اما تقصير خودم شد.

در ها ديگر بسته شده و چند نفرکه پشت در مانده اند با بيچارگی داخل را می پايند.اما حتما راهشان می دهند٫ حتما. کم کم در را می کوبند.  دانشجوی سنگين وزنی مثل پيرزنها پله ها را يک به يک می پيمايد تا به آنها ملحق شود...نفس عميقی می کشم...عرق ميريزد اما با آن اضطراب قلبش نمی ايستد.

همه اينها وسوسه کننده است: ببين چه سرودستی می شکنند اما بيش از تو هم نمی دانند...

نه٫ بروم بايد بمانم و پر کنم٫ با آنچه نمی دانم. دو ساعت اعصابم خرد می شد ولی حالا دارم مينويسم... اين اما گرانتر تمام می شود: پول سه واحد درسی و زمانی هدر رفته.

***

...از اينها که بگذرم اضطراب را اما خوب دارم  ترک می کنم. آنچه هميشه در خانه دوم حس کرده ام.

انضباطم از ۲۰ کمتر نشد... نمراتم قابل قبول بود ٫ اما مدرسه هرگز جايی که می خواستم نشد.

شر نبودم ولی جز روزهايی انگشت شمار و لحظه هايی خاص از بودنم در مدرسه لذت نبردم.

اگر به من بگويند حاضری برگردی؟ ميگويم به آن دوران شايد اما به مدرسه نه٫ مگر همان لحظه های خاص.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳۸٢
comment نظرات ()