آسمون ريسمون

 
عکسهای آخر اسفند
 

عکسهای من از روزهای زمستان.

دو عکس اول از چهاردهم دی، و عکسهای بعدی از امروز.

Nima Mofid (January 04 2004) - photo.net

Nima Mofid (January 04 2004) - photo.net

Nima Mofid (march 16 2004) - photo.net

Nima Mofid (march 16 2004) - photo.net

Nima Mofid (march 16 2004) - photo.net

Nima Mofid (march 16 2004) - photo.net

Nima Mofid (march 16 2004) - photo.net

 

برف غير منتظره بعد از يک دوره گرمای تابستانی نااميد کننده. انگار دوباره يادش آمد زمستان است...


يادداشت بعدی تا يکشنبه بعد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
بيست و پنجم اسفند
 

سکوت کن تا شب باز بدرخشد.

در خيابان شلوغ بين آدمها که راه می روی، حواست به آدم جلويی باشد که دود سيگارش دارد به سمت صورتت می آيد. به موقع جاخالی بده. کيفت را بچسب و جيبت را بپا.

 

سرت را از دايره بيرون نبری! همان که با گچ روی آسفالت کشيده اند. ديدی؟ نمی دانی چرا و حتی کدام. همان که برای توست. به نام تو، کنار هزار دايره ديگر.

 

بدنت بوی خاصی می دهد. موش چاق مرده جوی خيابان اصلی را يادت هست؟ مقابل يک مرکز فرهنگی بزرگ شهر. هيچ بو نمی داد. چه شريف مرده بود بيچاره. شريف؟ دود همه را شريف نگه می دارد.

 

صبر کن. يک واحد سيب زمينی سرخ کرده صرف کن تا يادت بيايد هنوز هستی. تو سکوت را جاودان تجربه می کنی. جاودان تر از همه، و حتی مردگان.


يادداشت بعدی شايد تا چهار روز ديگر يعنی جمعه فرستاده شود.

برای اين يادداشت صدا ضبط نکرده ام.

ـ با تبريکات عيد و حرفهای مناسب.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
کوچ بنفشه ها
 

حال نوشتن نيست، گر چه ميشه تکرار کرد:

«کوچ بنفشه های مهاجر زيباست
در نيمروز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سايه های سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاک و ريشه _ ميهن سيارشان _
در جعبه های کوچک چوبی
در گوشه خيابان، می آورند:
جوی هزار زمزمه در من
می جوشد :
ای کاش ...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
( در جعبه های خاک )
يک روز می توانست
همراه خويشتن ببرد، هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک.» *

يا ميشه نوشت:

«در روزهای آخر اسفند، در نيمروز روشن
وقتي بنفشه‌ها را با برگ و ريشه و پيوند و خاك
در جعبه‌های‌ كوچك چوبين جای می‌دهند
جوی‌ هزار زمزمه درد
وانتظار
در سينه می‌خروشد و بر گونه‌ها روان
ای‌ كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها
می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست.»
**


*شعر از دکتر شفيعی کدکنی است و متن اون رو از يک وبلاگ برداشتم.

** اين شعر تغيير يافته همان شعر است، که مرحوم فرهاد در آلبوم خواب در بيداری اش خواند. علاقه من به اين شعر فقط به همين دليل است. اينکه اينروزها ياد صدای او می افتم و ياد آن آواز ” بوی عيدی بوی توپ “ از آلبوم وحدت.

Farhad Mehrad


يادداشت بعدی تا دوشنبه فرستاده می شود.

صدای اين يادداشت، تا روز بعد در دسترس خواهد بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
کوتاه
 

من پدرم را دوست دارم. او منطبق با ملاکهای خودش مرا پسر خوبی می داند، اما دريغ از روزی که واقعيت برايش روشن شود...

مادرم را دوست دارم.‌ او سعی می کند موجودی را بشناسد که روزی در يک کف دست جای می گرفت، اما حالا، متاسفانه ديگر نه. ...

خواهرم را دوست دارم. تفاوت سنی مان را زياد حس نمی کنم. ...

و شايد می شد امروز مرده باشم، اما، چهره گريان مادر چيزی نيست که بشود تحملش کرد...


يادداشت بعدی تا جمعه فرستاده خواهد شد.

برای اين يادداشت صدايی ضبط نکردم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
سکوت
 

فرقی ندارد زن باشد يا مرد. وقتی سکوت می کند، صدايی در مغزش می پيچد که بی شباهت به صدای دو تکه آهن نيست که به هم ساييده می شوند. هرگز سکوت را به درستی تجربه نکرده و می داند آنرا تاب نخواهد آورد.

معمولا تلويزيون يا راديو را روشن نگه می دارد تا صدايی در ميان باشد. گذر شب و روز به چشمش نمی آيد. درک نمی کند گذر عمر يعنی چه؛ آنرا لمس نمی کند. زمان برای او، در جايی، از حرکت مانده.

او منتظر است. منتظر چيزی که بايد روزی روی دهد. اما خودش هم ديگر درست نمی داند چيست.

آنچه که برای ديگران لذت بخش است، برای او چاقوی زيبا و خوش دستی است که آهسته آهسته روحش را می تراشد.

روح منتظرش، او را با خود می کشد، بی آنکه مجال ديدن و شنيدن بدهد. هرگز چيزی شگفت زده اش نمی کند. نمی شنود با اين که گوش می کند. در انتهای هر چيز، سکوت تلخی هست که خود او را، بی رحمانه، در مرکز ذهنياتش می نهد و همانجا رهايش می کند.

بيداری اش طولانی و طولانی تر می شود و هيچ چيز سکوتش را نمی شکند. شبها در پنجره ای که تنها نقطه روشن در ميان تاريکی شهر است، می ايستد، بی آنکه بداند چرا اين اوست که آنجا ايستاده؛ نمی داند چه چيز او را با جسمش نظير کرده و چرا پشت پنجره ديگری آسوده به خواب نرفته. منتظر است...


يادداشت بعدی تا يکشنبه فرستاده خواهد شد.

صدای اين يادداشت تا پايان سه شنبه در دسترس خواهد بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
تاج شکسته
 

«ای کاش می شد...»

کاش می شد چيزی را که امشب آرزو دارم، بدست آورد!

¤¤¤

کاويدن برای يافتن طلا؛ کندن برای آوازه؛ کندن برای نامت که حک شود.

آينطور آسوده تری.

تمام خواهشهايی که دور می ريزی و هر چيزی که دنبال می کنی، همه و همه در هم می شکند؛ تو تاجت را خرد ميکنی. با انگشت اشاره می کنی، اما کسی در اطرافت نيست!

تنها چيزی که تو می خواهی بازی کردن نقش پادشاه است، اما قصر ديگر ويران شده، و تو تنها با يک نام، مانده ای.

تاجت کو «هيچ شاه»؟ تاجت کو؟

¤¤¤

داغ و سرد؛ خريده و فروخته؛ قلبی به سختی طلا.

اينطور راضی تری!

کاش می شد چيزی را که امشب آرزو دارم، بدست آورد!

«من آن ستاره ها را می خواهم. همين حالا و همه اش را. و نمی خواهم بدانم چطور.»

برای آنچه آرزو می کنی و برای آنچه می گويی شايد روزی پشيمان شوی؛ حتی ممکن است بدستش آوری. بعد، آن همه، فرو می ريزد، و تو تاجت را می شکنی. با انگشت اشاره می کنی ولی کسی اطرافت نيست. تنها و تنها می خواهی نقش شاه را بازی کنی. اما قصر، فرو می ريزد، و تو با يک نام به جا می مانی.


با استفاده از متن آهنگ King Nothing از آلبوم Load  متاليکا. برای ديدن متن اصلی کليک کنيد.

يادداشت بعدی تا سه شنبه فرستاده می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
نگاهی به پايين
 

زن جوانی در ابتدای بن بست روبرو ايستاده، رويش به داخل کوچه است. صدايش نمی آيد اما حتما به آن کودکی بد و بيراه می گويد که از آن سو سلانه سلانه، با قدمهای شرمگين و ابروهای لجوج به سمتش می آيد، به مادر نگاه نمی کند اما ناگزير مسير کوچه را طی می کند، از ترس اين که نکند مادر، همانطور که گفت، او را تنها بگذارد و برود. آخر سر هم دستانش را در دستان بی صبر مادر می گذارد و لحظه ای ديگر، همه چيز را فراموش می کند. دستت را که به مادر می دهی، خيالت آسوده است حتی اگر مجبور باشی با هر يک قدمش، چند قدم برداری يا با راه رفتنش بدوی. چشمهای کودک در زوايای ناشناخته روز تازه پرسه می زند. مادر مسير رفتن را تعيين می کند. نگاه کودک به هر جا که برود، مادر جلوی پا را مراقب است. زمين خوردنی در کار نيست، پس بگذار پاها راه خودشان را بروند و کودک، تنها دنيا را تماشا کند.


يادداشت بعدی تا شنبه ثبت خواهد شد.

صدای اين يادداشت و ويرايش نهايی تا ساعتی ديگر...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
چه می شود
 

اگر روزی چيزی که می ترسم پيش آيد چه می شود؟

اگر صبحی بيدار نشوم - آرزويی مزمن از روزهايی نامعلوم-

چه می شود اگر هر که می خواهم باشد، بميرد؟

يا اگر روزی، ويران و شکسته در نکبت، مرگ را بخوانم؟

اگر حرام شوم، سقوط کنم؟

يا به پيری برسم و ببينم عمر، کلاهی به قواره خودش بر سرم گذاشته و حسرت، خوراک هر روزم شود...

چه خواهد شد اگر روزهای تنهايی، بی هيچ « تو » بگذرد؟

photo.net - Francesco Martini


يادداشت بعد تا سه شنبه فرستاده می شود.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()