آسمون ريسمون

 
حذف به قرينه م
 

«در گذشته به سبکی خيال از مقابلم می گذشتی، به گرمای نگاهم بر می گشتی و به سرمای نگاهت سر می افکندم. بی گمان، بودنت را از من دريغ می کردی و نمی دانستی من آن را عاشقانه پاس می دارم.»

زنده شدن آنچه گذشت، با چند خط. بلبلی که در بهار نمی خواند، در کدام فصل خواهد خواند؟


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
وصف اواخر بهمن ماه
 

روزها زير ابرهای تيره قدم زنان به خانه می رسم. اگر آسمان يادش نرفته باشد چه فصلی است و باران يا برفی آمده باشد، کفشها را که در بياورم و جلوی صورتم بگيرم، آب زلالی از زير آن می چکد که پر است از ذره هايی که می شود فهميد برگهای خشک و خرد شده چنار است. باران تا حدی همه چيز را پاک می کند، حتی خيابانها را، از هر چه گدا و دستفروش. راننده ها نابيناتر از هميشه اند و خيس شدن پاچه شلوار هرچه ناخوشايند باشد ياد آدم می آورد که زمستان هنوز اين اطراف هست.

بارانی های سنگين شده، مغزهای خيس خورده و ذهنهای نم کشيده، به انضمام دماغهايی که از آن آب می چکد، از ويژگيهای اين روزها است. اگر آسمان به وظايف فصلی اش درست عمل کرده باشد و ابرها را با رنگ صحيح در جاهای مورد نظر قرار داده باشد، وضعيت، وضعيت هشدار است برای بيماران روحی مثل من، و يا احيانا اگر پيدا شود، مجروحين عشقی. راه نجاتی اگر هست، تنفس گاه و بيگاه نسيم خنکی است، که پر از بوی بهار باشد.


يادداشت بعدی تا چهارشنبه فرستاده خواهد شد.

صدای اين يادداشت تا فردا در دسترس خواهد بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
غروب يک روز تعطيل
 

غروب يک روز تعطيل، وقت جولان دادن سکوت که شايد تنها صدای ساعت آن را آشفته می کند، می شود ذهن دم کرده را به هوای آزاد و بين همهمه آدمها برد؛ فکر ناگهانی وصل کردن دو خيابان بزرگ موازی، با پای پياده. درست همان لحظه ها که بيش از هميشه، تنهايی پوست آدم را می کند.

يک شب که صدای يک آهنگ قديمی در خانه می پيچيد، مادر مثل هميشه حدسش در مورد خواننده درست از آب در می آید؛ او انگار چيزی به خاطر آورده باشد، با کمی اندوه، جمله ای می گويد که از ميان عباراتش، تنها عبارت «دوران بی خيالي» باقی می ماند.

پيرمردی پشت راهبندان، جوانی را که با چهره ای آرام از خيابان گذر می کند، تماشا می کند. صدای بوق از پشت سر، وادارش می کند فاصله تا ماشين جلو را پر کند. آدمها از روبرو می آيند و بعضی ها به صورتش نگاه ميکنند، انگار بخواهند خط به خط تفسيرش کنند. نشد آنچه را که می ديدند، در شيشه ها ببيند؛ هوا تاريک شده بود.

مدت زمان کوتاهی است که مادر عادت سفارش کردن را، به اجبار ترک کرده. خيلی چيزها مطابق زمان پيش نمی رود. شايد او را به چشم نوزادی می بيند که روزی در يک کف دست جای می گرفت.

نگاهی به کنار خيابان، به آدمهایی که منتظرند همان مسير را سواره طی کنند، قدمهايش را تندتر می کند. راه درازی در پيش است. از خودش سوال ساده ای می پرسد: «چرا وقتی بچه بودم پدرم قوی ترين مرد دنيا بود؟»


اين وبلاگ تا شنبه به روز می شود.

صدای يادداشت تا فرداشب در دسترس خواهد بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
سرگرمی
 

جذاب ترين برنامه تلويزيون، تيزر های تبليغاتی است. تيزرهای مربوط به رب و سس و... و خصوصا مربوط به آدميزاد؛ البته نه آنقدر کلی که بگويم آدميزاد، بلکه خيلی جزئی و خاص.

خنده ام می گيرد...؛ تا روزنامه فروشی می روم.

همين طور که می روم، دچار تهوع می شوم.

تا به آن روزنامه فروشی برسم، تقريبا روی زانو خم شده ام.

روزنامه ها را که ببينم، ديگر روی پا نيستم...

نمی دانم اين از ضعف است يا از بيماری.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
سايه
 

تو سايه تصويری هستی که در ذهنت ساخته ای. سايه هميشه به تصوير نگاه می کند و غبطه می خورد.

سايه ای که در انتظار است؛ نه چندان کوتاه، نه خيلی ساده.

منتظر است که شايد يک روز. هر روز ميگويد: «شايد يک روز».

به سرعت زمان از خود فرار می کند. ثانيه ها را دور می ريزد.

می داند قدم زدن زير باران فايده ای ندارد. هرگز نداشته.

سکوت را پر از هياهو می کند.

به جستجوی پناه است که اسير می شود. اسير حفره های بی نور زمين. 

فرداست که می ميرد، بو می گيرد و می پوسد،

 اما  هنوز  منتظر است.


اين وبلاگ پنجشنبه به روز خواهد شد.

صدای يادداشت تا سه ساعت ديگر در دسترس خواهد بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
باران که می بارد
 

باران که می بارد،

از زمين  که آرام سرد می شود،

از تمام موهايم  که قطره قطره آب می چکد،

نفس زدنهايم آنگاه که عشقم دويدن می شود   زير آن شرابه ها که می بارد،

از پنهان شدن پرنده در آغوش درخت،

يا از صدای قطره  روی صندوق نامه  در سکوت نيمه شب،

همان دم که باران می بارد

از سنگ سياه قبر تو که شسته می شود، تا ذره ذره نبودنت تازه شود،

بوی تو، بر می خيزد.

photo.net - Cecil Williams


با تغييرات، از وبلاگ  زرتشت   -   برای ديدن اصل يادداشت اينجا را کليک کنيد.


وبلاگ، روز يکشنبه بروز خواهد شد.

صدای يادداشت تا يک ساعت ديگر، در دسترس خواهد بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٧ بهمن ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
 
 

تنهاترين ساعت، ساعتی است که به يک بخش عوضی و کله شق خودت فکر می کنی و رنج می کشی. همان ساعت که هيچ کس تو را نمی بيند؛‌ همان وقت که آنقدر آرام و متعادل نيستی که می خواهند؛ همان وقت که نگاهها از تو می گريزند...


اين وبلاگ تا دو روز ديگر به روز می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٢
comment نظرات ()