آسمون ريسمون

 
پيری
 

خيلی وقت پيش، وقتی خيلی کوچک تر بودم، ميل تعجب آوری داشتم که بدانم اگر بميرم چه می شود. جوابش البته، يک «هيچ» ساده است، اما جزئياتش توجهم را جلب می کرد؛ پس آنرا کاملا تجسم می کردم... به واکنش ديگران،‌ خصوصا پدر و مادرم،‌ فکر می کردم.

چند وقت پيش زياد فکر می کردم به اين که آدم پير شود بهتر است يا اينکه زودتر بميرد. به نظرم می آمد اگر زودتر بميرد، حسرتش خيلی کمتر است. فکر می کردم رسيدن به پيری و ديدن آنچه گذشته،‌ دردناک است. فرصتی برای جبران نيست و دست و پای آدم هم بسته است؛ مثل شروع شکنجه... و خوانده بودم که چارلی چاپلين، ترس از پيری را ترس از ناتوانی می دانست، نه از مرگ.

حالا هم فکر می کنم، اما نه به اينها. ديگر برايم فرقی ندارد....

حالا فکر می کنم به اينکه در آن آينده ای که جوانی، پيرايه هايش جمع کرده و رفته، و مرا لخت و عور باقی گذاشته، ديگر چه حرفی برای گفتن می ماند. از ما چه می ماند؟


اين وبلاگ دوشنبه آينده به روز می شود.

¤ درست که اين دوهفته ( يعنی از يکشنبه قبل تا دوشنبه بعد ) اينجا از کم حرفی پر است، اما فکر کنم، حتما بعد از اين دوره، فاصله يادداشت ها کوتاهتر خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
دندان های من
 

با دقت يک شکارچی به عکس کوچک نگاه می کند. وقتی به قول خودش کانال تازه ای می يابد، با شوق به همکارش نشان می دهد و می گويد: «خانوم دکتر! اينجا رو نگاه کنيد...».

گاهی وقتی پيش اين دندانپزشکها همينطور دراز کشيده ام تصور می کنم چه می تواند باشد احساس جسدی که برای تشريح انتخاب شده، يا مثلا بره ای که کباب شده، وسط يک سفره است... هر سه مان بی شک يک چيز می بينيم: چند کله کنجکاو و ابزارهای تيز مختلفی در دست!

با حوصله و دقيق است، با رفتار خاصی که کمی حس دانشجويی دارد ولی با اعتماد به نفس بيشتر. صدای آرامی هم دارد. او حالا از اينکه به دندانی برخورد کرده که بر خلاف پيش بينی اش، چهار کانال دارد هيجان زده شده، اما من ديگر از اين چيزها تعجب نمی کنم. عادت کرده ام...

¤¤¤

هميشه وقتی پيش دندانپزشک جديدی می روم، عکس کاملی از دندانها همراهم هست. می گذارمش روی ميز تا با بی اعتنايی نگاهی به پاکتش بيندازد و بعد عکس را با عجله در نور نگاهی بکند. سرش کمی عقب برود و چهره گرفته اش کمی باز شود و بعد با شگفتی از قانون جنگل حاکم بر دندانها برای همکارش تعريف کند. بعد، خوب که ديدند و تفريح کردند، نيم نگاهی به قيافه عبوس من بیاندازد و سريع خودش را جمع و جور کند و اينطور، لااقل از صدا زدن باقی همکاران منصرف شود!

¤¤¤

...سنگ را که سوراخ می کنند يا می تراشند، از آب استفاده می کنند و گرنه سنگ و مته هر دو داغ می شود، مته داخل سنگ گير می کند و با صدای خفه ای می شکند...

حالا کم کم صداهايی بلند می شود و قرار است تراشيدن شروع شود. مته درشتی است و جمجمه ام را کاملا می لرزاند... اينطور مواقع، برای اينکه حواسم پرت شود به چيز ديگری فکر می کنم، و تازگيها مدام به اين که اگر آبی که از اين شلنگ کوچک به سمت مته می رود به هر دليلی قطع شود چه بر سرم ميايد... داغ و داغتر می شود؛ بوی خون سوخته می آيد و ...

¤¤¤

تمام شد. تشکری می کنم و يک نوبت جديد می گيرم. با دهانی که فعلا به درد حرف زدن يا جويدن نمی خورد بيرون ميزنم.


صدای اين يادداشت، تا فردا دوشنبه در دسترس خواهد بود.

اين وبلاگ دوشنبه آينده به روز خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
تا آرام شود
 

هرکجا که می روم اين درد را با خود می برم. می دوم تا بگريزم اما هنوز هم با من است.

آن ترس مرا می خشکاند. اين نفرت مرا شکل می دهد...

بدنم را بشکاف و بيرونم بريز... فريادهای درونم را بشنو. آنها جيغ می کشند...  و درد هنوز آزارم می دهد. پس در آغوشم بگير، شايد آرام گيرد.

مثل حيوانی ولگرد که اگر يکبار سيرش کردی، ديگر با تو می ماند، پليدی هنوز در من مانده، پس در آغوشم بگير...

بشکاف اما مراقب باش که آنها افسار گسيخته اند و پر غوغا.

پليدی لکه دارم ميکند. پس بشوی تا پاک شوم...

چرا مرا انتخاب کرده ای؟ حرصت را و بيگانگيت را نمی خواهم. بدنم را می شکافم و روانه ات می کنم.


با استفاده از متن آهنگ until it sleeps متاليکا.

اين وبلاگ يکشنبه به روز خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
سالگرد وبلاگ
 

  همين حدود بود پارسال، که روزنامه همشهری گزيده ای از وبلاگها را چاپ می کرد؛ فکر کنم هفته ای يک روز، و من هر هفته شماره آن روز را می گرفتم.

اول وقتی بالای هر نوشته يک url می ديدم تعجب می کردم که بشود در فضای وب مطالب فارسی اينطوری پيدا کرد. کم کم به همان وبلاگها سر زدم؛ برای من حس تازه ای داشت.

يادداشت امروز را برای مرور گذاشته ام. مرور از اولين يادداشت در چهاردهم ديماه هشتاد و يک.

old layout - چهره قدیمی

اولين جايی که سر زدم nooshi.persianblog.ir  بود که برايم خيلی جالب بود و آدرسش را از همان روزنامه داشتم و بعد هم چند تا وبلاگ ديگر.

همين خانم نوشی هم جزء اولين بازديد کننده هايم بودند، چه اينجا و چه وبلاگی که قبل از اين ثبت کرده بودم و نوشتنم آنجا چند روز بيشتر دوام نکرد. غير از اين يک چيز ديگر هم که باعث دلگرمی شده بود لينک اينجا در وبلاگ مسيح بود، بی آنکه بگويد يا من خواسته باشم.

اينروزها درست است که يک سالی گذشته اما من تازه از اوايل پاييز امسال است که حس می کنم وبلاگ می نويسم، و از اين نوشتن لذت می برم. شايد چون از آن موقع اين نوشتن ها يک آهنگ خاصی پيدا کرد. تا قبل از آن حتی تاخير های طولانی داشتم و می دانی که تاخير هميشه بخاطر گرفتاری نيست. حالا دارم سعی ميکنم که پايين هر يادداشت، تاريخ يادداشت بعدی را بنويسم (و اينطوری خيال خودم خيلی راحت تر شده).

من روزانه که نمی نويسم، يعنی نمی توانم. نوع نوشتنم نمی گذارد و ضبط صدا هم وقت می گيرد. ضمن اينکه زمان بين نوشته ها فرصت خواندن به ديگران می دهد و به من فرصت پيدا کردن مطلب دلخواهم را برای يادداشت بعد.

اينجا من مشق می کنم که نوشتن ياد بگيرم، زيباتر بنويسم و ياد بگيرم منظورم را به کلمه بدل کنم. هيچ و قت دوست نداشته ام اينها وقايع نگاری صرف انگاشته شوند. تا جايی که فرصت کنم روی متن کار ميکنم و بعد از آن هم روی ضبط صدا و کم حجم کردن فايل مربوط به آن.

اما درباره دليلی که معمولا برای نوشتنم دارم. اينکه که مطلبی را پیدا کرده ام که نوشتنش برايم لذت بخش است يا اگر نيست فکر کرده ام نوشتنش لازم است؛ معمولا اگر نوشتن آن برايم لذت بخش باشد برايش صدا هم می گذارم.

نيما مفيد يک اسم مستعار است اما صدا، صدای خودم است و مستعار نيست!

 و دليل اين قضيه صدا که از يادداشت نهم آذر شروع کردم، اين بود که هم برای من تنوع محسوب می شد و هم برای بازديد کننده شايد کمتر از موسيقی (که ممکن است با سليقه اش جور نباشد) آزاردهنده است. و صدا شايد در خواندن متن هم کمک بکند (شايد هم بر عکس!)

ضبط صدا

 در مورد لينکهای داوطلبانه اخير هم از زرتشت ممنونم که لينک ثابت داد و از جارچی که اين وبلاگ را معرفی کرد و از هذيانهای يک ذهن متورم به خاطر معرفی در لينکدونيش با عنوان يک وبلاگ مولتی مديا.

از تمام رفقايی که لينک داده اند، يا سر زده اند و ميزنند (و يا به هر حال سايه شان سنگين شده) سپاسگذارم.


اين وبلاگ چهارشنبه به روز می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
شايد از سر بی دردی
 

بعضی آدمها شايد، شبها ديگر مثل هميشه خوابشان نمی برد اما بعضی ها به اين فکر نمی کنند که می شود پشت يک شب، صبحی نباشد، آخر نبايد بد به دل راه داد يا نفوس بد زد. پس اگر دست داد، بیش از ديگران هم کمک می کنند، چون کمک کردن به آدمهای بيچاره، نوعی احساس مصونيت به آنها می دهد.

¤¤¤

اينجا در شهر من، ساختن خانه های مقوايی، مثل کمک کردن به زلزله زده ها، کار لذت بخشی است حتی اگر مجبور باشی بخاطرش به کسی باج بدهی. پس روزی در يک گوشه از اين تقويم، در يک صبح دل انگيز، چه زيبا خواهد بود مدفون شدن ما زير خروارها مقوا!

يک صبح که چشمانت را باز کنی و ببينی دلبستگی هايت همه بريده شده، يکه و تنهايی؛ با کمی ترديد سعی کنی بيدار شوی، اما کم کم بفهمی که اين نمی تواند يک خواب باشد؛ خيره بمانی و بهت در تو رخنه کند؛ برای لحظه ای آرزوی مرگ کنی. مرگ، آن بيداری است برای تو! ...اما دريغ!

¤¤¤

يک شهر ويران شد و من از اين فکر می گريزم که اکنون ديگر غبار خانه های ويران آن شهر دور، به هوای خانه من هم رسيده و هر نفس عميقی که می کشم چند ذره از آن را فرو می دهم.


اين وبلاگ روز جمعه به روز خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٢
comment نظرات ()
 
 
 
 

برای رسيدن به مقصود هرکاری می توانی بکن. مهم نيست چقدر مسخره يا غير معمول باشد. شرم که معنی ندارد پس هر قدر ميدهند، همان قدر بگير. خودت را قضاوت نکن...

و قاتل از درون زندان، با لحنی صلح جويانه، احوال بازماندگان مقتول را پرسيد و برای آنان ايام خوشی آرزو کرد.

 


اين وبلاگ سه شنبه به روز خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٢
comment نظرات ()