آسمون ريسمون

 
سال نو
 
شاید نا اميدانه به نظر می آيد... حتما هم همينطور است٬ اما حالا که باز يک سال ديگر هم گذشت٬ نمی دانم که بايد گريه کنم يا بخندم؟
عجیب که نيست؟ هست؟
اين را من از همان روزهای اسفند که بوی بهار کم کم داشت می پيچيد حس می کردم٬ اما اصلا نمی خواستم از اينطور حرفها بزنم؛ و آن موضوع را هم٬ واقعا نمی دانم.
به هرحال روزی که اين را نوشتم کوتاهتر بود و خيلی نا مفهومتر. نمی خواستم اصلا چيزی باشد در حد نوحه سرايی يا ناله های رايج... و اميدوارم اينطور نشود.
عيد عجيبی بود ...
چشمها و گوشهای دوخته به اخبار تلویزيون و ذهنهای گريخته از دغدغه های هميشگی و مهم٬ پيراهنهای مشکی٬شادی های سطحی٬ بزکهای تند٬ پرسه در خيابانهای پرمغازه شهر...
عيد عجيبی بود و از هر جهت مناسب شروع يک سال جديد. و آدم چقدر راحت خو می گيرد...
بگذريم.


گهگاه زياد فکر کرده ام به چطور ديدن و مجموع شيوه هايی که برای زندگی کردن هست (بيشتر از نظر ذهنی). چون سخت ترين سوال در اين زندگی يک بار مصرف است.
زندگی می گذرد و هر روز يک قدم در راهی است که آگاهانه يا ناآگاهانه بر گزيده ايم...

... راستی نيما! دو ماهی که بگذرد سالگرد تولد توست. نميدانم يک سال بزرگتر می شوی يا پيرتر؟
 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳۸٢
comment نظرات ()