آسمون ريسمون

 
 
 

سال نو مبارک


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸۱
comment نظرات ()
 
 
دوشنبه آخر
 
--------------------------------------------------
آسمان ابريست. باران ريز و خاموش می بارد و مانند غبار بر رهگذران می نشيند.
اين آسمان هرگز مرا غمگين نمی کند...
زير اين آسمان با اين ابرهای ضخيم به خودم بيشتر فکر می کنم.انگار تنها ترم.
بعضی خاطراتراحت تر زنده می شوند...
من از کودکی ام مدتی است سراغ نمی گيرم. این شاید خاصيت کمتر تنها شدن است و يا شايد همان که می گويند مشغله فکری و البته هرکس به اندازه خودش.
تا قبل پايان دبيرستان علاقه ويژه ای به طراحی کردن داشتم؛ روی اسلوب هم کار نمی کردم هرطور دلم ميخواست و خيلی آرام. اصلا به چشم ديگران مفهومی هم نداشت اما برای من خيلی جالب بود و انرژی زيادی صرفشان می شد. کنکور نزديک شد و ديگر جای شوخی نبود.
حتی همان اضطراب (که اضطراب آينده بود تا کنکور) شروع آفتی بود بر باغچه کوچک سرسبزی که ميوه های کوچک و عجيبش قلبم را زنده می کرد.
اصلا به چشم نمی آيد٬ زياد هم نگذشته اما کمبودش گاهی اذيتم می کند.
بايد چيزی از خودم داشته باشم.چيزی که مال من و به شيوه من باشد. يک کار خلاق با يک انگيزه کاملا درونی.گرچه اصلا خودش مهم نيست٬ اثرش٬ قدرتی که ايجاد ميکند٬ مهم است.

--------------------------


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸۱
comment نظرات ()
 
 
 
 
----------------------------
وقتی با جسد کسی که می شناسی روبرو می شوی از خود می پرسی:

آيا اين، اوست؟
نمی شود گفت که اوست... اما مانند اوست...
پس خود او کجاست؟
اگر این، او باشد، با این تغییرش چطور کنار بیایم؟ دیگر چطور با او صحبت کنم؟ چطور...؟

 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸۱
comment نظرات ()
 
 
رهايی
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عزا و مرگ... چشمان گريان، تسليتها و همدرديها... صدای گريه زنان.
صدای طنين زمخت نوحه خوان گوش را می آزارد.
چهره ها برگشته... اما در هاله ای سياه، درخشان تر، طراوت زندگی را به ياد می آورد... زندگی، در جوار مرگ نمود می يابد.
دلم گرفته بود و ریه هایم فشرده شده، دریغ از کلامی تسلی بخش... زبانم بند آمده بود. نگاهم با این چشمان خون گرفته در نمی گرفت. اصلا با چه کلامی می شد این چهره
پر درد را تسکین داد و یا حتی سیل اشک را مهار کرد؟
حرف همه یکی است: کسی تا دیروز زنده بود و حالا همه را رها کرده بود، سریع و غافلگیرانه.
جسدی کبود مانده بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸۱
comment نظرات ()