آسمون ريسمون

 
 
 
اين برف٬ نيمه شب٬ احساس تنهاييم را زنده کرد...
وتنهايی من٬ زمانی که در گرگ و ميش صبح می رفتم ترمينال غرب که برم دانشگاه! چه روزهايی...
ايستگاه خلوت و برفی و پر از دانشجو٬ سکوت و دود گازوئيل٬ بعد مه جاده و ....
 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸۱
comment نظرات ()
 
 
برف
 
سطل زباله را بردم دم در. انتظار نداشتم امشب چنين برفی بيايد. آنهم درست زمانی که به نظر می آمد اشک آسمان خشکيده... هميشه همينطور است.
زیاد سرد نیست اما ریز ریز می بارد. آسمان سرخ و روشن است و کوچه خلوت. برف تازه و دست نخورده ای روی زمین است. هنوز کسی فرصت نکرده لگدمالش کند! زیر نور مهتابی رنگ چراغ چند لحظه بارش برف را نگاه می کنم ٬ وسوسه قدم زدن در چنین هوایی برایم زنده می شود.
اگر بروم کاجهای سفید را می بینم ٬ خیابانها و مغازه های روشن و بی مشتری و ماشینها...
و یک روز داغ و پردود تابستانی را به خاطر خواهم آورد تا لذتم دو چندان شود. کم کم ذهنم آزاد خواهد شد و با خودم حرف خواهم زد یا شعری را زمزمه خواهم کرد...
اما با کارهای مانده چه کنم؟ دیروقت هم که هست... حالا بروم یا بمانم؟
فرقی نمی کند. این داستان جدیدی نیست.با شکلهای مختلف هر روز اتفاق می افتد. اول احساس است که پا پیش می گذارد و نظرش را رک و صریح می گوید٬ بعد عقل آهسته شروع به استدلال می کند حتی از تجربیات گذشته مثال می زند. درگیری شروع می شود.بعد جانب عقلت را میگیری و راحت می شوی.
این کم کم مثل نقطه ضعفهای دیگرت می شود. عادی و ماندگار می شود.
تازه چاره ای هم نیست. آدم از ناشناخته می ترسد و اغلب٬ احساس رویش به ناشناخته هاست.
اما گاهی از این کلنجارها حسابی خسته می شوم.

 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸۱
comment نظرات ()
 
 
 
 
از آقای ملايی ممنون.
نظرمو درباره دو داستانشون (گربه‌ماهي و يك درد، يك درد سياه و سفيد )همونجا ثبت کردم.
 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸۱
comment نظرات ()