آسمون ريسمون

 
کاغذ
 
من گاهی اصلا يادم ميره چی بنويسم يا اصلا بنويسم يا نه. آخه برای آدم توداری مثل من گاهی حتی درد دل کردن روی کاغذ سفيدم سخته ... اونم کاغذی که بعد از سياه شدنش صاف ميره تو کشوی ميز . کشويی که درش با دقت قفل ميشه و کليدش کجاها که مخفی نميشه ... شايد همه يه چيزايی دارن که نمی خوان کسی بدونه ... مثل خاطرات تلخ یا آرزوهای دست نیافتنی و یا چیزهایی که باعث میشه دیگران به عقلت یا سلامتت شک کنن یا حتی احساسات ساده شخصی مثل تنفر از کسی که مجبوری تحملش کنی یا دوست داشتن کسی که نمیتونی اینو بهش بگی یا به دلایلی نمیخوای که بدونه
 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ دی ۱۳۸۱
comment نظرات ()
 
 
کشيدن ناخن روی..
 
دوباره نفس کشيدن بعد از اتمام يک کار ساده کوچک اما خسته کننده و کش آمده ... درست مثل نقاهت بعد از يک دوره بيماری مزمن يا حتی سکوت عزيز برقرار شده پس از کشيده شدن ناخن روی سنگ...
و این توجیه دقیقی بود برای این تاخیر و تاخیرهای احتمالی آینده... وبعد باید فکری بکنم به حال این به اصطلاح وبلاگ . گرچه اگر هم نکنم اتفاق خاصی نمی افتد چون اینجا تنها هستم و وخواننده ای نیست که بخواهم هروز خزعبلات تحویل دهم یعنی می توانم هر چند روز یکبار...

 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ دی ۱۳۸۱
comment نظرات ()
 
 
هيچ... جز کمی دلتنگی
 
---------------
مدتی است صدای گریه که می آید وسوسه ميشوم. دلم گريه می خواهد...
هیچ دارویی مثل خنده نیست همانطور که هیچ مرهمی بهتر از گریه.
بگذرم...
ــــــــــــــــــــــــ
 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸۱
comment نظرات ()
 
 
 
 
راستی چندشب پیش وبلاگ جالبی رو ميخوندم. کاش آدم بتونه اينطور شيرين بنويسه. والبته سوژه خوب هم شرطه.
 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸۱
comment نظرات ()
 
 
کتيبه
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
الان كه من اين يادداشت رو مي نويسم در ايستگاه مترو منتظر يك دوستم كه دير كرده. آهسته قدم ميزنم. رو بروي يك كتيبه بزرگ تيره رنگ و آهنين درست بالاي پله هاي برقي.كتيبه اي سياه و خاكستري...نه چندان عاقلی سنگی به چاهی انداخته (دوستم را می گویم) و حالا...
همه دارند تند تند مي آيند و مي روند و من گاهي مجبور مي شوم به سؤالاتشان جواب بدهم كه مثلا راه خروج كجاست يا فلان ايستگاه از كدام سمت بايد رفت.
اعصابم خرد شده ... اگر آمد بايد طوري به او بگويم كه قانع شود و بفهمد گرچه مي دانم به آساني نخواهد پذيرفت. آخر او از آنهايي است كه اشتباهشان را خيلي جدي نمي گيرند و خيال مي كنند هميشه راه برگشتي هست. گمان نكنم قدرت پذيرفتن و اعتراف به كار نپخته اش را داشته باشد. چاره اي نيست مجبور خواهد شد...
حالا تازه بعد از مدتي كه چشمم به آن عادت كرده مي فهمم چيست :آب و آتش و اسب و ماهي و ني. كاري كاملا مفهومي و جالب با ورقه هاي آهن . با يك نظر نمي شد فهميد.به هر حال ديدن آن انتظار را برايم آسان كرده . حسابي ذوقم را تحريك كرده... اما حالا فكر كنم از من دلگير خواهد شد چون اتفاقا پر توقع هم هست و لابد فكر ميكند پشتش را خالي كرده ام ...
ديگه خيلي دير كرده ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
نيما
 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸۱
comment نظرات ()
 
 
وبلاگ نوشتن!
 
راستی می خواستم کم کم درباره چیزایی که بهشون علاقه دارم بگم.
پس بذارین از نوشتن شروع کنم.
البته نوشتن حكم آب(یعنی زندگی!) رو برام نداشته و نداره اما خيلي كمك مي كنه به خودم نزديك باشم.
به من اعتماد به نفس ميده و چون يه كار خلاقس فشارهاي عصبيمو كم مي كنه .
نوشته هايي كه اينجا وارد مي كنم شايد بعضي هاشون از روي كاغذهاي از پيش نوشته شدم باشه و اين به من كمك ميكنه از تنبلي دست بردارم و بيشتر بنويسم یا لا اقل بیشتر به نوشتن فکر کنم .
اصلا برای همین اینجا عضو شدم.
گرچه پر از نقصه و شايد به اين زوديها خواننده اي هم نداشته باشه ...

 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸۱
comment نظرات ()
 
 
اولين حرف و معرفی
 
--------------
از اينترنت تصاوير مختلفی در ذهنم داشته ام.
آنرا گاهی به چشم يک روزنامه گاهی يک کتاب گاهی يک آلبوم عکس ... اما
تصويری از آن که برای من و شايد خيلی ها بسيار آشناست تصوير شهر بزرگی است که همه اهالی آن نقابی به چهره دارند و در زير اين چهره دروغين کرداری واقعی (و شايد بيش از حد واقعی) از آنها سر مي زند. ...
--------------
سلام
از همه اونهايی که اين ـ اولين ـ نوشته رو ميخونن ممنونم و در مورد خودم بگم که من يک دانشجو ی کامپيوتر هستم و گرچه به رشتم علاقه دارم اما علايق ديگه ای هم دارم که گرچه خيلياشون فقط علاقه هستن اما بدشون نمياد منو قطعه قطعه بين خودشون تقسيم کنن! ...
البته به موقع بيشتر توضيح ميدم.
نيما
 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸۱
comment نظرات ()