مردم پس می اندازند و ول می کنند به امان خدا. ما پس نینداخته و خیلی دور از این حرفهانگران بزرگ کردنشانیم. اسمش را احساس مسوولیت نگذار. قصه گندتر از این حرفهاست.
نویسنده :
نیما - ساعت ٩:٤٦ ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
هوا ابری که باشد، همین ابری بی رمق بی باران، کافی است تا بیهودگی منتظر نشستن در خانه را مختصر کند.
کاری جز خط زدن خانه های تقویم باید کرد.
نویسنده :
نیما - ساعت ۱٢:۳٧ ق.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
من نمرده ام اما چندان حال خوبی هم نباید داشته باشم.
گرچه همه می گویند که سرزنده ام و حالم خوب است.
همه جا پر از هوای برگشتن و بال و پر نداشتن است.
نویسنده :
نیما - ساعت ۱٢:٠۱ ق.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
نویسنده :
نیما - ساعت ۱٢:٢۳ ق.ظ روز ٧ بهمن ۱۳٩٠
شبی که مثلا باید زود بخوابم. امروز یه چیزایی رو عوض کردم اما یک چیز رو نشد و اون سستی و آهستگی مقدس پنجشنبه هاست که هیچ چیز نمیتونه در برابرش مقاومت کنه.
نویسنده :
نیما - ساعت ۱٢:٤٧ ق.ظ روز ۱٦ دی ۱۳٩٠
امشبم باز مثل قبل انگار تو یه مسافرخونه ای چیزی میخوابم.
صدای کامیونا از دور میاد که تو خیابون میپیچه.
از یه جایی داره سوز میاد.
موهام خیلی بلند شده و فکری براش نمیکنم.
فردا پنجشنبست و من همش بیجهت فکر میکنم که پنجشنبه باید خیلی بتونه کش بیاد ولی هیچوقت اینجور نمیشه.
صدای کامیون میاد و سواریایی که موتورشون هیچ صدای عادی نمیده.
همه چی مثل سفره. یه سفر شب عید.
نویسنده :
نیما - ساعت ۱:۱٢ ق.ظ روز ۱٥ دی ۱۳٩٠
روال جدیدی به سفرهای زیرزمینی ام اضافه شد که خواندن کتابهای کوچک است برای من که گاه و بیگاه چشمانم میان آنهمه آدم به دنبال چهره ای آشنا می گردد خواندن بهانه ای هم هست برای ترک این عادت.
و از انجا که جز دستی که کتاب را نگه میدارد و آنکه کیف را، دست دیگری نیست تا به میله بچسبد پس تمرین خوبی هم هست برای حفظ تعادل.
یک روز صبح خیلی پیش از این که خواندن کار همیشگی ام بشود یکی از همکلاسیهای قدیمی دانشگاه را دیدم آن پایین و بدون اینکه زیاد فکر کنم تصمیم گرفتم خودم را جایی دور از چشمش بگذارم و بعدها که کتابی را درباره مارسل پروست، آن پایین می خواندم فکر می کردم چرا اصولا باید آدم خودش را قایم کند و به این ایده رسیدم که دوری از تکلفات رنج آور که به جای صمیمیتهای گذشته نشسته است تنها دلیل می تواند باشد.
تنها دلیل که به جای جستجوی بیهوده در میان چهره های داخل مترو سر را داخل کتابی فرو کنی که مثلا راجع به پروست و روحیاتش نوشته است و اتفاقا همین موضوع که چرا این آدم که دوست محبوبی برای دوستانش بوده در عین حال یک جوری نسبت به دوستی ها ناامید یا بدبین هم بوده.
در هر صورت دوستی یک نیازی را در آدم برآورده میکند که هیچ راه چاره دیگری انگار ندارد.
حتی خود کتاب هم چاره ای برای آن نیست با همه ستایشی که از آن میشود به عنوان بی غش ترین دوست حتی در همین کتاب پروستی.
نویسنده :
نیما - ساعت ۱٠:٥۱ ب.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳٩٠
روز به تندی می گذرد و شب آرامتر. ساعتهای شب گرانقیمتند و نمی شود از هیچ لحظه ای گذشت.
یادگاریهای قدیمی حتی اگر شسته شوند جای دستها و رد نگاه چشمان خسته که از آنها پاک نمی شود. می شود؟
خانه خلوت، خانه آرام، تن خسته ام را بپذیر. باز هم روز به پایان رسید و زود روز دیگری از راه می رسد.
نویسنده :
نیما - ساعت ۱٢:٢٠ ق.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳٩٠
اینروزها دلم همش می خواهد ساعتهای روز بگذرد.
همش دلم می خواهد به خانه برگردم. به جایی که آشناتر است.
دلم می خواهد به خانه بگریزم از دست همه آنچه نمی دانم و همه آنچه می دانم اما با آن غریبه ام.
قدم بزنم هرروز زیر بارش لطیف
و خیابان خاکستری خیس خورده را با چشمان خسته و سری خالی طی کنم
"دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است"
نویسنده :
نیما - ساعت ۱٠:٤۱ ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٠
باید خوشحال باشم یا ناراحت که باران پاییز هیچ سالی مثل سال قبل نیست؟
این پاییز هم باران خودش را دارد و من تازگی گاهی فکر می کنم که که در این فصل و زیر این باران واقعا لذت می برم یا خودم را همیشه گول زده ام.
با این که همیشه و هنوز حتی در خیابانهای خاکستری راه رفتن زیر این باران با چتر و بی چترش کیف عجیبی دارد اما من همین امسال اندوه مخفی شده در این حال و هوا را حس کردم. با اینکه تیرگی آسمان و تاریکی همیشگی هوا آرامش خاص خودش دارد و زیبایی بینظیرش را اما خندقهای بزرگ اندوه از چشم آدم مخفی تر است و یک غفلت ساده پاییز شاد را به فصل آههای سرد تبدیل می کند.
هیچ کس به ما نمی گوید که همه چیز چه کوتاه است. چه غم و چه شادی. چه فراق و چه وصل. ما هیچ وقت به گذرایی همه چیز خو نمی گیریم با اینکه زبان هر روز این زندگی است.
نویسنده :
نیما - ساعت ٢:٥٧ ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳٩٠